گرگ های اقتصاد

شناسه خبر: 199070 سرویس: توسعه ، سیاست ، اقتصادی ، گوناگون چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸, ۰۶ : ۱۳ : ۰۰
گرگ های اقتصاد
کسانی می گویند در کشورهایی که به صورت سنتی در آن ها کشاورزی رواج داشته است بر خلاف آن هایی که در گذشته دامدار بوده اند, نگاه های متفاوتی نسبت به گرگ وجود دارد, دسته نخست گرگ را مثبت تصویر می کنند, زیرا بقیه حیواناتی را که به مزارع آن ها آسیب می زدند و محصولاتشان را ضایع می کردند می خورد و به نوعی نگهبان کشاورزان به حساب می آمد, اما دسته دوم به دلایل روشن چندان دل خوشی از گرگ ها نداشتند, زیرا دارایی شان را از بین می برد. فارغ از صحت و سقم چنین ادعاهایی امروز آن قدر فرهنگ ها در هم شده اند که در هر کشوری با هر پیشینه ای همه جنس دیدگاهی پیدا می شود.
۵۵آنلاین :

کسانی می گویند در کشورهایی که به صورت سنتی در آن ها کشاورزی رواج داشته است بر خلاف آن هایی که در گذشته دامدار بوده اند, نگاه های متفاوتی نسبت به گرگ وجود دارد, دسته نخست گرگ را مثبت تصویر می کنند, زیرا بقیه حیواناتی را که به مزارع آن ها آسیب می زدند و محصولاتشان را ضایع می کردند می خورد و به نوعی نگهبان کشاورزان به حساب می آمد, اما دسته دوم به دلایل روشن چندان دل خوشی از گرگ ها نداشتند, زیرا دارایی شان را از بین می برد. فارغ از صحت و سقم چنین ادعاهایی امروز آن قدر فرهنگ ها در هم شده اند که در هر کشوری با هر پیشینه ای همه جنس دیدگاهی پیدا می شود.

خارپشت ها و روباه ها

در فرهنگ های مختلف گاهی جانوران را به طور نمادین در توصیف افراد به کار می برند, یکی از نمونه های بسیار معروف آن شاید اثر آیزایا برلین به نام "خارپشت ها و روباه ها" باشد, او در توصیف روشنفکران آن ها را بر اساس تمثیلی قدیمی به دو دسته تقسیم کرد و می گفت "روباه خیلی چیزها می داند, ولی خارچشت فقط یک چیز خیلی مهم می داند". اما گرگ ها هم سرشان بی کلاه نمی ماند, این جانور هم تا آن جا که نگارنده خبر دارد در فرهنگ عمومی ایرانیان و بسیار جاهای دیگر کم و بیش به دو شکل برای توصیف افراد به کار گرفته می­شود, گاهی در معنایی منفی درندگی و بی رحمی گرگ را برجسته می کنند ( برای مثال, وقتی توماس هابز بزرگ جمله معروف " هر انسان گرگ انسان دیگر است." را بیان می کرد, کارش چیزی جز اعترافی تلخ درباره سرشت آدم­ها نبود) و گاهی هم برای اشاره به آدم رقابتی و قاطع و حواس جمع از آن استفاده می شود که البته در این معنای اخیر یحتمل بیشتر نوعی تحسین طرف است تا چیز دیگر (یک نمونه بامزه همان جوردن بلفورت مشهور است که داستان زندگی اش در فیلم گرگ وال استریت به تصویر درآمد و به تازگی کتابش در ایران با نام فروش به شیوه گرگ سر و صدا کرده است).

تعادل زیست بوم

اما از کاربردها و استعاره ها که بگذریم در دنیای واقعی و طبیعت نقش گرگ ها بسیار مهم است, گرگ ها با شکار برخی گونه های جانوری جلوی افزایش بیش از اندازه جمعیت آن ها و به هم خوردن تعادل زیست بوم (Ecosystem) را می گیرند. آن ها بخشی ضروری از محیط طبیعی اند و بدون آن ها بقای زیست بوم و همه گونه ها به خطر می افتد. در بادی امر البته فایده و اهمیت حیواتی وحشی که به سختی می شود شکارش کرد, گوشت و پوستش ارزش چندانی ندارد و گله ای به انسان ها و احشام آن ها آسیب می زند, شاید چندان روشن نباشد, ولی نبود آن ها می تواند همه اجزای زیست بوم طبیعی را به خطر بیندازد. در یک سیستم طبیعی همه اعضا به یک معنا ضروری اند, نمی توان عناصر به اصطلاح "مطلوب" و "مفید" را جدا کرد و شر بقیه را کم کرد, چنین کاری به معنای نابودی اکوسیستم است. اجازه دهید برای روشن تر شدن قضیه یک تجربه دردناک چینی ها را مرور کنیم.

یک جنبش جنون آمیز

چینی ها در طرحی بلند پروازانه که به "جهش بزرگ به جلو" (اواخر دهه 1950 و اوایل 1960 ) موسوم شد, به دستور پیشوای بزرگ چین جدید, مائو تسه تونگ, تصمیم گرفتند برای آن که جلوی از بین رفتن و ضایع شدن مواد غذایی را بگیرند و برای جمعیت رو به رشد خوراک بیشتری تامین کنند, نسل چند جانور یعنی موش ها, پشه ها, مگس ها و گنجشک ها را بربیندازند. جرم این زبان بسته ها این بود که ناخواسته جلوی پیشرفت ملت بزرگ چین آن هم تحت ریاست رئیس اعظم حزب کمونیست را گرفته بودند. چینی ها تصمیم گرفتند گنجشگ ها را که به گناه نابخشودنی خوردن دانه ها و بذر محصولات کشاورزی متهم بودند, ادب کنند. شوری بی بدیل در میان خلق قهرمان حادث شد, کسانی با ایجاد سر و صدا به وسیله طبل یا زدن بر قابلمه و مانند آن سعی می کردند گنجشک ها را بترسانند تا روی زمین ننشینند, آشیانه آن ها را ویران کردند و تخم هایشان را شکستند و جوجه هایشان را هم از بین بردند, به قول قدما در این قضیه "آمدند, کندندن, سوختند, کشتند, بردند و رفتند".

شکار کردن گنجشک ها هم تشویق می شد و از قرار برای آن جایزه ای هم تعیین کرده بودند. برخی تصویرها از این حماقت جمعی همچنان این سو و آن سو در اینترنت هست که خواننده علاقه مند می تواند با اندکی جست و جو آن ها را بیابد. حتی نقل جالبی است که گنجشک ها حتی به نوعی "پناهنده سیاسی" هم شدند و با رفتن به سفارتخانه ها و جاهایی از این دست سعی می کردند از خطر جانور دو پای کمونیست بگریزند, ولی درست همانند قضیه گریبایدوف در ایران, بست نشستن آن ها هم فایده نداشت!

اما سرنوشت این جنبش جنون آمیز چه شد؟ گفته اند که در چین نسل گنجشک به خطر افتاد. بر خلاف انتظار, بعد از این طرح درخشان میزان تولید برنج حتی کاهش یافت! علت چه بود؟ گنجشک ها فقط دانه ها را نمی خوردند, بلکه علاوه بر آن, آفت ها و حشرات دیگر هم خوراک آن ها بود و از این رو به تعادل زیست بوم این کشور کمک  می کنند. وقتی تعادل به هم خورد و تعداد گنجشک ها بسیار کاهش یافت, جمعیت ملخ ها افزایش بسیار زیادی پیدا کرد و هجوم گله ای آن ها به مزارع آغاز شد, هرچه چینی ها ریسیده بودند, چنبه شد.

قتل عام گنجشک ها در کنار مصائب دیگر آن طرح بزرگ نظیر جنگ زدایی و استفاده افراطی و بی رویه از آفت کش ها و سموم یک تراژدی غمبار را رقم زد. حتی قحطی بزرگ چین را که بیست میلیون نفر در آن مردند متاثر از چنین اقداماتی دانسته اند و انگار حتی هنوز هم با گذشت سال ها اثر زیان بار آن جاه طلبی های ابلهانه بر محیط زیست چین باقی است. این خسارت بزرگ نتیجه بی توجهی به این نگاه بود که در یک زیست بوم, عناصر "نامطلوب" هم به همان اندازه "مطلوب ها" ضروری اند و نبود آن ها می تواند فاجعه باشد.

منطق بازار و منطق جنگل

اما بیرون از طبیعت و در یک زیست بوم پیچیده دیگر, یعنی اقتصاد هم قضیه متفاوت نیست و چه بسا به شدت بیشتری برقرار باشد. منطق عمل بازار البته با جنگل و طبیعت تفاوتی بنیادی دارد, ولی در این جا هم اگر بخواهیم عناصر نامطلوب, یعنی رقابت و رقابت جویان را حذف کنیم, در عمل تعادل اقتثاد را به هم ریخته ایم و غریب نیست این کار مصیبت به همراه داشته باشد. از نگاه برخی شاید بهتر باشد رقابت را کنار بگذاریم و کار را با همکاری پیش ببریم, ولی بعید به نظر می رسد در اقتصاد نتیجه این کنار گذاشتن " عناصر نامطلوب" خیلی چشمگیر باشد. حرص و سود جویی و رقابت طلبی هر چند در سطح فردی و از منظر اخلاق فردی ناروا و نامطلوب تلقی می شود, ولی درست همان چیزی است که در سطح جمعی باعث خیر همگان می شود. اجازه دهید پیشتر برویم و ادعا کنیم گرگ های اقتصادی حتی از گرگ های واقعی برای پیشرفت و رشد انسان ها ضروری تر به نظر می رسند, درست است که کسانی را شکار می کنند, ولی حاصل کار آن ها برای رشد و پیشرفت کلی اجتماع انسان ها و بهتر شدن زندگی آن هاست. فرآیند شکارگری گرگ های اقتصادی را به پیروی از اقتصاد دانان شهیر اتریشی ژوزف شومپیتر, تخریب خلاق (creative destruction) و آن گرگ های اقتصادی را کارآفرین می خوانند ( به نظر نگارنده البته کارآفرین برای entrepreneur ترجمه گویایی نیست, در واژه لاتین می توان دید که هم خانوادگی آن با خطر پذیری و ریسک یا همان enterprise روشن است, ولی این به کلی در معادل فارسی غایب است, با این حال از همان معادل رایج در این نوشته استفاده می کنیم).

ضروریات اکوسیستم

کارآفرینان جزو ضروری اکوسیستم اقتصادند, اینجا البته مانند حیات وحش از خشونت عریان و خوردن دیگری خبری نیست, ولی کیست که نداند از میدان به در کردن دیگران در کشاکش رقابت کم از شکار ندارد. کارآفرین ها به ویژه آن هایی که طرحی به کلی تو در می اندازند, قدیمی ها و شرکت های مستقر را از میدان به در می کنند و شیوه های و محصولات قدیمی را نابود می کننده که زیان سهامداران و بیکار شدن کارگران آن ها را در پی دارد, ولی حاصل کار آن ها برای کل جامعه سودمند خواهد بود. انگیزه آن ها البته سود شخصی و رقابت طلبی است, ولی برد آن ها به نوعی برد خیلی های دیگر هم به حساب می آید. می توان بحث کرد که حتی از نظر تاریخی هم باید برای پیشرفت هایی که شاید آن هستیم, خود را وامدار گرگ های اقتصادی بدانیم, رفاه امروز ما بیش از همه حاصل فعالیت آن ها (کارآفرینان) بوده است. از این رو است که آدام اسمیت بزرگ در کتاب ماندگارش, ثروت ملل, نوشته است "بدین سان, انقلابی که برای سعادت عموم دارای اهمیت بود, به وسیله دو صنف مختلف مردم پدید آمد که قصد آنان خدمت به خلق نبود. ارضای حس تجمل پرستی کودکانه تنها هدف مالکان بزرگ بود. بازرگانان و صنعت کاران که از آنان جدی تر بودند, تنها برای نفع شخصی خویش تلاش می کردند و در تعقیب اصلی که برای هر کاسبکاری محترم است, هرجا یک شاهی پول سراغ می کردند, به دنبال آن روان می شدند. هیچ کدام از این دو طبقه مردم, یعنی مالکان و بازرگانان و صنعت کاران نمی دانستند و حتی پیش بینی نمی کردند که چه انقلاب بزرگی در نتیجه جنون یک طبقه و سعی و کوشش طبقه دیگر, به تدریج به وقوع می پیوندد."

تخریب خلاق

این فرایند شکار گرگ های اقتصاد که گفتیم در بیان اهالی اقتصاد آن را تخریب خلاق می خوانند, درست همان چیزی است که پیشرفت های شگرف دویست و چند سال اخیر را به بار آورده است, چیزی که شومپیتر آن را ذات سرمایه داری و روح زاینده آن می داند. شومپیتر ایده تخریب خلاق را از اندیشه های مارکس و پیروان وی وام گرفت و با بررسی تاریخی از سال های میانه قرن 18 تا میانه های قرن 20 نشان داد در واقع با انقلاب های گاه و بیگاه رو به رو بوده ایم که ساختار اقتصادی پیشین را نابود می کند و ساختاری تازه را جای آن می نشاند, بانی این انقلاب ها که از دل نظام اقتصاد موجود بر می خیزند, کسی جز کارآفرینان نیستند. صاحبان سرمایه و گرگ های پیشین جای خود را به گرگ های تازه وارد می دهند و فدا می شوند تا همچنان بقای جامعه ادامه یابد. دریک نگاه کلی بسته شدن و از بازار بیرون آمدن شرکت ها در اقتصاد نه تنها بد نیست, بلکه درست همان چیزی است که آن را پیشرفت و توسعه نام نهاده اند, آن ها می روند و منابع آن ها اعم از انسانی و فیزیکی و سرمایه ای آزاد می شود تا به کاربردهای دیگری تخصیص پیدا کند. بر روی خاکستر قبلی ها, بنگاه های جدید بر پا می شوند و کلیت پویای اقتصاد زنده می ماند و می بالد و پیش می رود.

پس در اقتصاد از شر گرگ ها رها شدن نه ممکن و نه حتی مطلوب است, باید چه کرد؟ شاید هوشمندانه ترین کار این باشد که دولت ها سودای دستکاری مناسبات بازار ( بخوانید شرط زیست گرگ ها) را از سر بیرون کنند و اجازه دهند گرگ ها و البته دیگر اهالی اقتصاد زندگی شان را بکنند, اقتصاد را باید زیست بومی دانست که اجزای گوناگون آن در رابطه با یکدیگر به تعادلی پویا رسیده اند, آن را به حال خود بگذاریم به شکل خود جوش پوست اندازی می کند تا بقای خود را حفظ کند, اما دخالت های دولت نظم عمل آن را بر هم می زند و فقط کار را خراب تر می کند, هر مداخله به مداخله های بیشتر می انجامد و گلوله برف بحران بزرگ و بزرگ تر می شود ( این همان فرایندی است که فون میزس بزرگ, اقتصاد دان نامدار مکتب اتریش, از آن به عنوان مارپیچ یا گرداب مداخله نام می برد). این جا رواست در مورد ابعاد مداخله دولت ها بیشتر بحث کنیم, چنان که از علم اقتصاد می دانیم, مداخله نکردن دولت ها را در بیان دقیق تر باید در این پنج محور جست و جو کرد: نخست, باید اجازه داد آدم ها سعی و خطا کنند و آن ها را با انبوه مقررات و صلاحدید بوروکرات های دولت خفه نکرد, دوم, دولت باید کوچک شود تا هزینه های بالای آن تخصیص منابع را در اقتصاد مخدوش نکند و افراد بتوانند دور از سایه دولت نفس بکشند و ثروت تولید کنند, سوم سیاست پولی (بخوانید دستکاری قدرت خرید) با ملاحظات سیاسی تدوین نشود و دولت جیب مردم را به صورت پنهان نزند و ثروت آن ها را از بین نبرد, چهارم تجارت و بازرگانی بین المللی و تحرک منابع اقتصادی بدون محدودیت "جدی" بین کشورها انجام گیرد و پنجم این که بازار کالا, اعتبار و نیروی کار به حال خود گذاشته شوند و با مقررات محدود کننده جلوی عمل عرضه و تقاضا گرفته نشود. به طور خلاصه حرف این است که اگر بگذاریم گرگ ها شکارشان را بکنند و سودای کم و زیاد کردن آن ها را از سر بیرون کنیم و خانه خرابشان نکنیم, در ارتباط میان آن ها و دیگر اعضای زیست بوم سطح جدیدی از نظم پدیدار خواهد شد.

* در دنیای واقعی و طبیعت نقش گرگ ها بسیار مهم است, گرگ ها با شکار برخی گونه های جانوری جلوی افزایش بیش از اندازه جمعیت آن ها و به هم خوردن تعادل زیست بوم (ecosystem) را می گیرند. آن ها بخشی ضروری از محیط طبیعی اند  و بدون آن ها بقای زیست بوم و همه گونه ها به خطر می افتد. در بادی امر البته فایده و اهمیت حیوانی وحشی که به سختی می شود شکارش کرد, گوشت و پوستش ارزش چندانی ندارد و گله ای به انسان ها و احشام آن ها آسیب می زند, شاید چندان روشن نباشد, ولی نبود آن ها می تواند همه اجزای زیست بوم طبیعی را به خطر بیندازد. در یک سیستم طبیعی همه اعضا به یک معنا ضروری اند, نمی توان عناصر به اصطلاح "مطلوب" و "مفید" را جدا کرد و شر بقیه را کم کرد, چنین کاری به معنای نابودی اکوسیستم است.

گرگ اعظم

اما شاید کسانی بگویند برای آن که گرگ ها زیاد نتازانند, نظم را به هم نزنند و کار از دست در نرود, بهتر است خود دولت کار آن ها را انجام دهد و به عبارتی "دولت کارآفرین"باشد. اما عبارت "دولت کارآفرین" به چند دلیل چیزی شبیه مربع سه ضلعی و غیر ممکن است: نخست, نقطه شروع کارآفرینی, بازار و کشف نیاز مشتری با هدف ارائه محصولی است که مشتری داوطلبانه برای آن پول خرج کند. دوم کارآفرینی چنان که از واژه لاتین آن هم بر می آید به معنای ریسک و خطر جویی است, محصولی تازه ارائه می شود و باید تن به آزمون دشوار بازار بدهد و مشتریان آن را محک بزنند, اگر محصول از این آزمون سربلند بیرون نیامد, زیانی (گاه هنگفت) متوجه کارآفرین می شود و او مجبور است از بازار خارج شود. سوم انگیزه اصلی کارآفرین کسب سود است و البته کسب قدرت یا پرستیژ هم می تواند بخشی از کار باشد. در مورد دولت این سه شرط غایب است, هدف اصلی نه کشف نیاز و برقراری رابطه سودآور با مشتری, بلکه اهدافی نظیر افزایش اشتغال یا قدرت ملی است, آزمون بازار چندان موضوعیت ندارد. حتی اگر محصولی تولید شود که خواهان هم نداشته باشد همچنان موجه تلقی می شود. اغلب در آن ها ریسک و خطر پذیری شخصی هم وجود ندارد, بسیاری از سرمایه گذاری های ناموفق تا مدت ها با تنفس مصنوعی و دست مرئی دولت حفظ می شوند, کارایی و ارزش آفرینی آن ها هم مهم نیست, صرف افتتاح آن و آمدن در آمار برای خودی نشان دادن اهالی دولت کافی است. از این رو انتظار کارآفرین شدن دولت نارواست.

کم کردن سایه دولت

در این رابطه به ویژه باید دور "حمایت های دولتی" را خط کشید, دولت پای کارآفرینان و نوآوران را نگیرد, لازم به گرفتن دست آن ها نیست. به ویژه به بهانه تحریم و "منافع ملی" سنگ جلوی پای کارآفرینان نیندازیم و اجازه دهیم اقتصاد با منطق خودش پیش رود, همان طور که دلار 4200 به نفع کارآفرینان نبود و وام دادن و پول پاشی ها برای به اصطلاح "حمایت از تولید" بیش از گرگ های اقتصاد (کارآفرینان) در عمل به کام روباه ها (نور چشمی ها و وابستگان اهل زد و بند) تمام شده است, ممنوعیت واردات کالا با مشابه داخلی که به تازگی از آن زیاد صحبت می شود هم برای آن ها سودی نخواهد داشت. در بسیاری از موارد بیشترین کمکی که یک دولت می تواند به اقتصاد بکند, این است که دست روی دست بگذارد و هیچ کاری انجام ندهد! در این میانه " تمرکز ثروت در دست برخی" و "بزرگ شدن برخی شرکت ها و افراد" هم طبیعی است و نباید آن را آسیب تلقی کرد. همواره تنگ چشمانی هستند که شاید دل خوشی از موفقیت دیگران نداشته باشند و عادت دارند اوضاع را همواره رو به بدتر شدن تصویر کنند و از به باد رفتن عدالت و افزایش نابرابری بگویند, در مقام حرف که حتی حرف مفت هم ایرادی ندارد, ولی باید مراقب بود توهم و هذیان عملی نشود. آنها نباید اجازه سوء استفاده از قانون را پیدا کنند و با استفاده از ابزارهای در دسترس دولت و به بهانه هایی نظیر خیر جمعی و مانند آن, حق طبیعی مالکیت افراد را نقش کنند, اقتصاد را به هم بریزند و سامان و نظم اقتصاد را ویران کنند. سیاسیون عزیر در این برزخی که گرفتارش هستیم, شاید خیلی ها بگویند وقتش است دولت دستی بجنباند و کاری کند, ولی این گفته نارواست, درست بر عکس الان وقتی است که باید دولت کار را به دست کاردان و ثروت آفرینان واقعی بسپارد و به ویژه به گرگ های اقتصاد اعتماد کند تا کار بسامان شود, والله اعلم.


منبع : عصر ایران
اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

نفس کاشی‌های «شیخ لطف‌الله» بند آمد

ادامه انتقادها به مرمت گنبد مسجد میدان نقش جهان

چرا انسان ها کار را به پایان نمی رسانند؟

لحظه تحویل سال اخیری را که گذشت به خاطر دارید چه قولی به خودتان داده اید؟ آیا به آن قول و حرف هایی که زده اید پایبند بوده اید؟ به ۱۰ سال گذشته برگردید.

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدئو؛ درگیری تظاهرکنندگان و نیروهای امنیتی در بغداد

ویدئو؛ چکمه ناپلئون در حراجی پاریس ۱۱۷ هزار یورو فروخته شد

خبرها

بیشتر

خبرهای دیگر