همه نوستالژي‌هاي زخم‌خورده

شناسه خبر: 124164 سرویس: کتاب و شهر کتاب دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶, ۲۷ : ۱۵ : ۰۰
همه نوستالژي‌هاي زخم‌خورده
صمد طاهري از نويسندگان نام‌آشنايي است كه در كتاب‌هايش بايد به دنبال سادگي گشت و پيچيدگي. چون او سهل و ممتنع مي‌نويسد. نوآوري‌هايي كه در پردازش موضوع و تم اصلي داستان‌هايش دارد، موجب شده تا وقتي خواندن يك داستانش را شروع مي‌كنيد، نتوانيد به راحتي از آن دست بكشيد.
۵۵آنلاین :

صمد طاهري از نويسندگان نام‌آشنايي است كه در كتاب‌هايش بايد به دنبال سادگي گشت و پيچيدگي. چون او سهل و ممتنع مي‌نويسد. نوآوري‌هايي كه در پردازش موضوع و تم اصلي داستان‌هايش دارد، موجب شده تا وقتي خواندن يك داستانش را شروع مي‌كنيد، نتوانيد به راحتي از آن دست بكشيد. طاهري متولد سال ۱۳۳۶ در آبادان است. كودكي‌ها و نوجواني‌هايش در اين شهر مي‌گذشت كه ناگهان جنگ بر سر زندگي و خانه‌هايشان آوار شد و مسير زندگي او را مثل خيلي‌هاي ديگر تغيير داد. حالا سال‌هاست كه از جنگ ايران و عراق مي‌گذرد اما آن روزها و حتي مهاجرتي كه ناخواسته در زندگي‌شان راه خود را باز كرد، هنوز كه هنوز است، از خاطر او كوچ نكرده. همين است كه وقتي آخرين اثر او يعني مجموعه داستان «زخم شير» را مي‌خوانيم، هم از روزهاي جنگ در آن نوشته و هم محل زندگي‌اش «شيراز» كه سال‌هاست آنجا اقامت كرده. در گفت‌وگويي كه با اين نويسنده داشتم، او هم از قديم‌ها و نوستالژي‌هاي زخم‌خورده دوران كودكي و نوجواني‌اش گفت، و هم از زندگي تمام اين سال‌هايش كه در شيراز روزگار گذرانده و حتي در پايان چند داستانش در وصف آن نوشته: «شيراز جنت‌طراز». طاهري هنگام مصاحبه خوش‌صحبت است و دقيق. تجربه زيسته نويسندگان و رسيدن به عمق عواطف بشري برايش اهميت زيادي دارد؛ همان دو عنصري كه اتفاقا در كتابش به خوبي ديده مي‌شود و اثر او را خواندني و دوست‌داشتني مي‌كند. آنقدر كه در مقابل هر كسي كه مي‌گويد داستان كوتاه ايراني ديگر خواندني نيست، مي‌توان به جرات گفت: لابد تو «زخم شير» را نخوانده‌اي! حتي ديگر نيازي نيست به دو كتاب قبلي او يعني «شكار شبانه» و «سنگ و سپر» اشاره كرد. هرچند، آنها نيز كم از اين اثر ندارند.

آقاي طاهري، عده‌اي شما را از نسل سوم نويسندگان ادبيات داستاني ايران به حساب مي‌آورند و شما در يكي از مصاحبه‌هايتان گفته بوديد كه سرخوردگي و رنجيده‌خاطري يكي از ويژگي‌هاي نسل ماست. اتفاقا، اين دو مورد را به خوبي در داستان‌هاي «زخم شير» مي‌توان ديد. تا چه اندازه، خواسته‌ايد آگاهانه اين سرخوردگي‌ها را در اثرتان نشان دهيد؟ اصلا، ريشه آنها چيست؟

عوامل زيادي باعث ايجاد اين سرخوردگي و افسردگي شده بود؛ مثلا پيروزي انقلاب باعث دگرگوني بزرگي در زندگي ما شد. ما نسلي بوديم كه زندگي ما در روال ديگري شكل گرفته بود و با شكل‌گيري انقلاب، ناگهان همه چيز كاملا تغيير كرد. بعد از آن، با جنگ مواجه شديم. خصوصا ما كه به خاطر محل زندگي‌مان، آبادان، مستقيم آسيب‌هاي جنگ را تجربه كرديم. هرچند، شايد بعضي از هم‌نسلان من كه محل زندگي‌شان دورتر از نقاط بحران‌زده جنگ بود، كمتر چنين آسيب‌هايي را تجربه كرده باشند. بگذاريد، ماجرا را كمي جزئي‌تر توضيح بدهم. من مثل هر كس ديگري، در شهري زندگي كرده و درس خوانده بودم و بزرگ شده بودم. پس من هم مثل بقيه آدم‌ها گمان مي‌كردم كه زندگي به همين شكل ادامه پيدا خواهد كرد. اما وقتي كه جنگ شد، بار و بنديلمان را بستيم و شهرمان را ترك كرديم. آن موقع من 20 سال سن داشتم و پذيرش اين ماجرا سخت بود چون ما سر خانه و زندگي خودمان بوديم كه ناگهان جنگ رخ داد. بالاخره با يك سري دردسرها و مشكلات به جاي ديگري رفتيم و زندگي جديدي را شكل داديم ولي در اين مهاجرت اجباري، كل خاطراتي كه داشتيم، كل ارتباطاتي كه در تمام آن سال‌ها با افراد مختلف برقرار كرده بوديم و خيلي چيزهاي ديگر، همه و همه از بين رفت. در واقع، ما با فاجعه‌اي مواجه شده بوديم كه تمام نوستالژي‌هاي ما را زخمي كرد يا شكل ديگري به آن داد. بماند كه پديده مهاجرت از شهري به شهر ديگر نيز بسيار سخت بود. چيزهايي كه در طول مسير از ديگران مي‌شنيديم، حرف‌هايي كه ديگران درباره ما و شهر ما مي‌گفتند، مسائلي كه براي انتخاب محل سكونتمان داشتيم، احساس غريبگي و حتي مزاحمت عجيبي كه تجربه مي‌كرديم و... همه و همه شرايط را برايمان دشوار و متفاوت كرده بود.

واقعا در اين جابه جايي احساس مزاحم بودن يا مهمان ناخوانده بودن هم داشتيد؟ من چندين بار با مهاجران دوران جنگ كه به شهرهاي ديگر رفته‌اند، مواجه شده‌ام كه همه‌شان مي‌گفتند گرچه مردم شهر ميزبان مهربان بودند، ولي در هر صورت ما به نوعي مزاحم به حساب مي‌‌آمديم.

پدر من اصالتا اهل لارستان شيراز بود و از قبل هم تصميم داشت كه بعد از دوران بازنشستگي در شركت نفت، به لارستان برود اما با وام مسكني كه به او داده شد، در شيراز خانه‌اي خريد. هرچند ابتدا در خانه‌اي كه متعلق به پسر عمه مادرم بود، ساكن شديم و بعد هم به همان خانه شخصي خودمان رفتيم. به همين خاطر، من درگير ماجراهاي جنگ‌زده‌ها نشده بودم. اما مي‌دانم كه مثلا بعضي از جنگ‌زده‌ها مدتي در شاهچراغ ساكن شده بودند كه حتي يك بار براي حفظ نظم آنجا و ديگر مسائل، شلنگ آب در حياط اصلي گرفته بودند و وسايل آنها هم خيس شده بودند و خلاصه همه‌شان مجبور شده بودند كه شاهچراغ را ترك كنند. اما، شما بايد يك نكته را هم در نظر بگيريد. جنگ روز 31 شهريور يكباره رخ داد. آن موقع حتي مدارس هم به خاطر شروع سال تحصيلي امكان پذيرش مهاجران را نداشت. به همين خاطر، مردم با مشكلات جديدي مواجه شده بودند و احساس مزاحم بودن اصلا چيز عجيب و غريبي به حساب نمي‌آمد.

معمولا افراد به زادگاهشان مهاجرت مي‌كردند؟

بله. اينجا نكته‌اي هست كه معولا ديگران به آن توجه نمي‌كنند. شهر آبادان، زادگاه من، شهري مهاجرنشين است كه پدران و مادران ما به خاطر كار در پالايشگاه به آنجا مهاجرت كرده بودند. وقتي كه جنگ شد، همان مهاجرها به زادگاهشان برگشتند. اصلا آنقدر شرايط بحراني بود كه كسي نقشه را باز نكرد و از روي دلخوشي با خودش بگويد كه حالا من مي‌خواهم به فلان نقطه كشور مهاجرت كنم. همه به همان‌جايي رفتند كه بالاخره در آن، دوست و آشنايي هم داشتند. در واقع جنگ‌زده‌هاي مهاجر، غريبه‌هايي بودند كه به محل زندگي آباء و اجدادي‌شان بازگشته بودند. مثل اين كه يك ايراني براي كار به كويت برود و هنگامي كه آنجا جنگ مي‌شود، به وطن خودش ايران، بازگردد. خلاصه، همه ما در آن ايام دردسرهايي را تحمل كرده بوديم و حتي گاهي طعم بيگانه و مزاحم‌بودن را هم چشيده بوديم. هنوز هم رنج آن مشكلات براي من هضم نشده است. مثلا من 37 سال است كه ساكن شهر شيراز هستم. وقتي براي كاري اداري و حقوقي مجبورم شناسنه‌ام را نشان دهم و به خاطر اين كه صادره از آبادان است، بايد كلي سوال جواب دهم و اثبات كنم كه تقريبا از سه دهه پيش تاكنون در همين شهر زندگي مي‌كنم، دوباره تمام آن خاطرات برايم زنده مي‌شود و همين‌هاست كه در داستانم هم منعكس مي‌شود.

بالاتر گفتيد كه هنگام مهاجرت نوستالژي‌هاي كودكي و نوجواني شما از بين رفت. اما آن دسته از داستان‌هاي كتابتان كه در فضاي جنگ نوشته شده، طوري است كه نشان مي‌دهد اصلا آن نوستالژي‌ها نمرده‌اند، بلكه زنده زنده هستند، طوري كه انگار تازه جنگ تمام شده و هنوز طعم آن در زندگي‌تان جاري است.

درباره نوستالژي از دو جنبه مي‌توان صحبت كرد. يكي اين كه، اموري براي ما تبديل به نوستالژي مي‌شود كه معمولا در دوران كودكي يا نوجواني‌مان شكل گرفته است و هرچه پس از آن رخ مي‌دهد، خاطرات است. يعني به اتفاقات دهه‌های 30 و 40 عمر نمي‌توان گفت نوستالژي. دوم اينكه، وقتي زخمي ايجاد مي‌شود، خاطرات يا نوستالژي‌هاي ما زخمي مي‌شود. مثلا در روند زندگي من، نوستالژي‌هايم زخم خورده است و اين زخم هم جوش نخورده. اگر جوش خورده بود، ديگر نيازي نبود كه در 60 سالگي، از آن روزگار بنويسم. گرچه فراموش نكنيد كه من شيراز را هم آنقدر دوست دارم كه در همين مجموعه داستانم در پايان چند عنوان از آنها نوشته‌ام: شيراز جنّت طراز.

اتفاقا اين نكته عجيبي بود براي من كه چرا يك نويسنده بايد مقيد باشد كه در وصف مكاني كه داستانش را نوشته از وصف «جنت طراز» هم استفاده كند.

داستان خروس، مهماني، سگ ولگرد و... در اين مجموعه داستان، همگي در شيراز رخ مي‌دهند و همين نشان مي‌دهد كه ذهن من چقدر درگير شيراز است؛ شهري كه دوستش داشتم و دارم. اما نوستالژي‌هاي من به خاطر جنگ زخم خورده‌اند و همچنان در روان من گاهي سر باز مي‌كنند و مطمئنم تا آخر عمر هر بار كه به اين روزها فكر كنم، باز هم با اين زخم‌ها مواجه مي‌شوم.

يكي از ويژگي‌هاي خاص «زخم شير» ساده‌نويسي شما بود؛ از آن دست ساده‌نويسي‌هايي كه سهل و ممتنع به حساب مي‌آيد. اين سبك چطور به وجود آمده و چرا انتخابش كرده‌ايد؟

من به داستان‌نويسي سهل و ممتنع اعتقاد دارم. آثار درگذشتگان هم سهل و ممتنع بوده است. سهل بودن كه سهل است ولي ممتنع‌بودن است كه سخت است. سعدي همين كاخ پرشكوه را ساخت و اتفاقا كارش سخت‌تر و ماندگارتر شد. من براي عمق عواطف بشري اهميت زيادي قائل هستم. يك نويسنده بايد فضاسازي و شخصيت‌سازي و... را هم بلد باشد اما رسيدن به عمق عواطف بشري يكي از ويژگي‌هاي نوشتن داستان مطلوب است. من دليلي نمي‌بينم كه لقمه را ده بار دور سرم بچرخانم. ما هرچقدر هم كه بخواهيم از فرم‌هاي جديد داستان‌نويسي استفاده كنيم، واقعيت اين است كه در نهايت داريم داستان مي‌نويسيم و هر داستاني براي تاثيرگذار شدن نيازمند درك عواطف بشري است.

عدم توانايي در نشان دادن عمق عواطف بشري يكي از اشكالات بعضي از داستان‌هاي امروزي است كه صرفا در آن تكنيك به چشم مي‌خورد و محتوا چندان غني نيست.

دوستان جوان بايد كار كنند و به پختگي لازم براي نويسندگي برسند. تجربه نويسندگي اهميت زيادي دارد. اگر كسي از صبح تا شب مشغول نوشتن باشد، اصلا اين طور نيست كه به تمام لوازم ضروري داستان‌نويسي دسترسي پيدا كرده است. زيرا نوشتن صرف يا دانستن تكنيك به تنهايي، تجربه زيسته را غني نمي‌كند. هوشنگ گلشيري، غلامحسين ساعدي، صادق هدايت و... هركدام تجربه‌هاي زيسته خاص خود را داشتند و برايش اهميت زيادي قائل بودند. آنها به اقتضاي نگارشي كه داشتند، با سبك خاص خود مي‌نوشتند. يك سري از قواعد داستان‌نويسي را مي‌توان در كلاس‌هاي مختلف ياد گرفت ولي اصل نوشتن عنصر خلاقيت است. پرورش خلاقيت و ارتقاي تجربه‌هاي زيسته با سفر به شهرها و روستاهاي مختلف و ديدن زندگي‌هاي متفاوت و تجربه انواع خوبي و بدي‌ها رشد و ارتقا پيدا مي‌كند. تمام اين تجربه‌ها در ذهن اندوخته مي‌شوند و در نهايت با الهام‌گرفتن از آنهاست كه مي‌توان داستاني متفاوت نوشت.

پس با اين اوصاف كساني كه نه اهل سفرند و نه اهل ترك‌كردن زندگي در آپارتمان‌هاي شهري، اصلا به چنين چيزي دست پيدا نمي‌كنند و دچار آفت آپارتمان‌نويسي مي‌شوند؟

منظور دقيق من از تجربه زيسته، دريافت عمق عواطف بشري است. اگرچه ممكن است كه كسي در آپارتمان خانه‌اش نشسته باشد ولي بتواند به ظرايف زندگي و حقيقت دست پيدا كند. مثل اثر «شكارچيان در برف»‌ از خانم نسيبه فضل اللهي كه با زيركي نويسنده و شرح عواطف بشري اثري خوب و قابل ارائه و دفاع از كار درآمده است. مسلما كسي كه تمام تجربه‌هاي مختلف زندگي‌اش را مي‌خواهد از طريق تلگرام و واتس‌اپ به دست بياورد، نمي‌تواند به اين مسائل دقيق برسد. شايد فرد بگويد البته من مسائل و مشكلاتي در خانواده داشته‌ام كه... خب، همه مسائل و مشكلات دارند. اين دليل كافي براي عدم كسب تجربه و درك عمق عواطف بشري نيست.

يكي ديگر از ويژگي‌هاي جالب اثر شما، حضور پررنگ حيوانات در اغلب داستان‌هاست. اين بهره گيري از حيوانات نظر منتقدان زيادي را هم جلب كرده بود تا جايي كه من ديدم بعضي‌ها اثرتان را ناتوراليستي خوانده‌اند در حالي كه به گمانم چندان ادعاي دقيقي نيست. خودتان با اين نظر موافقيد؟

بعضي از دوستان به اشتباه ناتوراليسم را طبيعت‌گرايي مي‌دانند. در حالي كه سبك ناتوراليسم نه طبيعت‌گرايي است و نه زشت‌انگاري. حتي صادق چوبك را هم به اشتباه ناتوراليست مي‌نامند. در اين مكتب، صحبت از يك سري نقص‌هايي است كه اتفاقا گاهي اوقات به صورت نماد به كار مي‌رود. مثلا كسي كه كر و لال است يا... استفاده از حيوانات در داستان، يكي از ويژگي‌هاي كار من است.

دليلش چيست؟ چرا از حيوانات در داستان‌هايتان استفاده مي‌كنيد؟ چون گويا علاقه به حيوانات و راه دادن آنها به دنياي داستاني‌تان باسابقه‌تر از اين كتاب است.

معمولا افراد در سنين كودكي از حيوانات مي‌ترسند؛ مگر كساني كه از نزديك و در زندگي روزمره‌شان با آن ارتباط داشته باشند. من هم در زمان كودكي به حيوانات تمايل زيادي نداشتم ولي در جواني علاقه زيادي به طبيعت پيدا كردم. حتي عموما سعي كردم اوقات فراغتم را در طبيعت بگذرانم. به همين خاطر دوست داشتن حيوانات برايم اهميت داشته داشت. حيوانات يكي از بي‌آزارترين موجودات جهان هستند در حالي كه انسان يكي از قسي‌القلب‌ترين موجودات جهان به حساب مي‌آيد. شايد ما در كلام روزمره‌مان بگوييم: حيوانات درنده، حيوان خونخوار و... ولي گرگ و پلنگ و... همه بر اساس غريزه‌شان عمل مي‌كنند. اين انسان است كه معصوميت‌هايش را از دست داده و تخريب مي‌كند. مثلا جنگ را انسان‌ها راه مي‌اندازند نه حيوانات.

غير از این نگرش و علاقه شخصي‌تان به حيوانات، چقدر آگاهانه از اين موجودات در اثرتان استفاده كرده‌ايد؟ مثلا شما هم قصد كرده بوديد كه نمادگرايانه از اين حيوانات استفاده كنيد؟

داستان‌هاي من ساختگي و تصنعي نبوده‌اند. من واقعا معتقدم كه موش خرما آزاردهنده نيست؛ دارد زندگي‌اش را مي‌كند و به كسي هم كاري ندارد.

راستي، چرا اسم يكي از داستان‌هايتان «سگ ولگرد» است؟ با هدف مشخصي مي‌خواستيد به صادق هدايت هم اشاره‌اي كنيد؟

در داستان «سگ ولگرد» در اين مجموعه داستان به نوعي مي‌خواستم با هدايت هماوردي كنم ولي نمي‌دانم چقدر موفق بوده‌ام. قبلا هم با نوشتن داستاني شبيه «بچه مردم» جلال قصد داشتم كه با او هماوردي كنم. مخاطب بايد جواب بدهد. ضمن اينكه در مجموعه داستان اولم، داستاني دارم با نام «دريا» كه در آن دو نفر با يكديگر بر سر عشق رقابت مي‌كنند. من مي‌خواستم در اين داستان نيز به نوعي از «داش آكل» صادق هدايت گرته برداري كنم. در داستان‌هاي ديگرم هم كه خروس و اسب مظلوم واقع مي‌شوند، مي‌خواستم اشاره‌اي كنم به معصوميت طبيعت. همان طبيعتي كه ما به آن صدمه مي‌زنيم. ما مدام در حال گسترش شهرها و تصرف محل زندگي حيوانات هستيم و اين به معني نابودي طبيعت بكر سرزمين ماست. پس همان‌طور كه مي‌بينيد اين حيوانات نيستند كه به ما آسيب مي‌زنند بلكه مي‌توان از بي‌آزاري‌شان درس گرفت.


منبع : آرمان
اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

ده نکته درباره قاجار، پهلوی، وطن‌پرستی و خزر

برخی خوشحال می‌شوند که جمهوری اسلامی خاک بدهد تا مثلا خزر را در ردیف ترکمنچای و بحرین بگذارند، اما وطن‌پرست هرگز از تاراج وطنش خوشحال نمی‌شود. شما چه؟ خوشحال می‌شوید؟

متخلفان در تور «طرح جامع مالیاتی»

تیرماه ‌سال ٩٤، زمانی بود که ماده ۲۷۴ الحاقی قانون مالیات‌های مستقیم تصویب شد و براساس آن مواردی چون تنظیم دفاتر، اسناد و مدارک خلاف واقع و استناد به آن؛ اختفای فعالیت اقتصادی و کتمان درآمد حاصل از آن؛ تنظیم معاملات و قراردادهای خود به نام دیگران، استفاده از کارت بازرگانی اشخاص دیگر به منظور فرار مالیاتی، ممانعت از دسترسی ماموران مالیاتی به اطلاعات مالیاتی و اقتصادی خود یا اشخاص ثالث، جرم شناخته شد و براساس قانون مرتکب یا مرتکبان جرایم مالیاتی حسب مورد به مجازات‌های درجه ششم یعنی ٦ماه تا ٢‌سال محکوم می‌شوند.

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدیو: جالب ترین رونمایی در پنجره تابستانى فصل نقل و انتقالات

جالب ترین رونمایی در پنجره تابستانى فصل نقل و انتقالات. رونمایی دیوید کاپرفیلدی "ویارئال" از سانتی کازورلا. این دومین بازگشت او به ویارئال است.

ویدیو: روش های نوین پخت نان

روش های نوین پخت نان که توسط یک گروه نانوای ترک ارائه می شود. با این روش می توان ۵۰۰ قرص نان در هر ساعت تولید کرد

خبرها

بیشتر

خبرهای دیگر