بلبل کوچه باغ‌های کرج

شناسه خبر: 123794 سرویس: فرهنگ و میراث فرهنگی پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶, ۵۷ : ۱۶ : ۰۰
بلبل کوچه باغ‌های کرج
از روزی که دوربین گرفتم دوره گردی برای فوتویی را آغاز کردم. آن زمان ها به عکاسی می گفتند «فوتویی» چون چهچهه می زدم همه به نام بلبل می شناختند. چهچهه می زدم و مردم جمع می شدند و ازشان عکس می گرفتم
۵۵آنلاین :

نگار باباخانی | اگر پای صحبت‌های قدیمی‌های کرج بنشینی، اگر ٦٠‌سال پیش را یادشان باشد، قطعا در خاطرات‌شان از کرج آن روزها و از عکاس دوره‌گردی خواهند گفت که از سینه‌اش آتش بیرون می‌زد. عکاس جوانی که دست تقدیر او را از تهران شلوغ و پرزرق‌وبرق آن سال‌ها به گوشه دنجی در کرج کشید و ماندگارش کرد در این سرزمین و البته در قلب مردمان این سرزمین. عکاسی که در کرج ازدواج کرد، خانه ساخت و ریشه دواند. به قول خودش:
غلامرضا سرودی که بلبل صدایش می‌کنند، قدیمی‌ترین عکاس زنده کرج است. او خودش را این‌گونه معرفی می‌کند: من ٦١سال است جواز عکاسی دارم؛ پدر شهیدم و عشق و وجودم امام حسین(ع) است. یکی از آن کاسب‌های قدیمی هستم که از خودم و خدایم راضیم؛ از خودم به این دلیل که هیچ‌گاه کم نگذاشته‌ام و از خدایم نیز به این دلیل که با این‌که بچه‌ام شهید شده، اما خدا همه درها را به رویم نبسته. بچه‌هایم همه فوق‌لیسانس دارند. اسمم غلامرضا سرودی است، ولی چون چهچه می‌زنم در تابلوی عکاسی‌ام بلبل نوشته شده...
مردی که کوله‌بار عشق و هنرش را در کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر باز کرد و تا چشم به هم بزند، دید که یک پا کرجی شده است، روزهای تلخ و شیرین زیادی را به چشم دیده و زیسته. بلبل که تمام زندگی‌اش در عشق به هنر و عکاسی خلاصه شده بود، وقتی از گذشته حرف می‌زند سراپا شوق می‌شود و چنان تصویری از روزهای رفته بر باد پیش چشمت مجسم می‌کند که انگار خودت سوار ماشین زمان شده و داری در پس‌کوچه‌های ٦٠‌سال پیش قدم می‌زنی...
پای صحبت‌های بلبل کوچه باغ‌های کرج نشسته‌ایم و میهمان خاطرات جان‌دارش شده‌ایم...

 با این‌که شما را قدیمی‌ترین عکاس کرج می‌شناسند، اما شنیده‌ایم کرجی نیستید. درست است؟
من ٨٠‌سال از خدا عمر گرفته‌ام؛ از این ٨٠سال فقط هشت‌سالش را در شهر زادگاهم بودیم و سپس وقتی هشت‌سالم شد، آمدیم تهران.
 پس تهرانی هم نیستید؟
خانه پدری‌ام همدان بود. اصلیتم همدانی است، اما این‌قدر که کرج و تهران را وجب‌به‌وجب بلدم، همدان را بلد نیستم.
 چه شد همدان را رها کرده و آمدید تهران؟
برادرم تهران بود و من هم آمدم پیشش که کاری یاد بگیرم. دقیقا هشت‌سالم بود که خانواده کوله‌بارم را بستند و روانه‌ام کردند...
 در آن زمان کجای تهران زندگی می‌کردید؟
هشت سالگی که آمدیم تهران در کوچه عرب‌های چراغ‌گاز زندگی کردیم. حوالی میدان توپخانه.
 آیا هنوز کسان‌تان در همدان زندگی می‌کنند یا بنه‌کن و خانوادگی آمدید تهران؟
بستگانم هنوز هم همدان زندگی می‌کنند. بچه برادرم و بچه‌های خواهرم.
 تهران آن زمان برای یک کودک شهرستانی باید خیلی جذاب بوده باشد...
خیلی. شلوغی بود و نور و زیبایی. در شهرستان بعد از غروب همه چیز تمام و همه جا تعطیل می‌شود. خصوصا آن زمان که شکل زندگی مردم یک‌جور دیگر بود. اما شب‌های تهران برای من یک‌جور دیگر بود؛ نور بود و زیبایی. اینها را البته از دید یک بچه هشت‌ساله می‌گویم که این چیزها را ندیده بود...
 نکند علاقه به عکاسی هم از همان علاقه‌ای شروع شد که به نورهای شبانه شهر پیدا کرده بودید؟
نمی‌دانم. شاید. اصلا به این نکته فکر نکرده بودم، اما به‌هرحال از همان دوران کودکی و نوجوانی علاقه زیادی به فوتویی داشتم.
 فوتویی؟
ما قدیمی‌های این حرفه به عکاسی می‌گوییم فوتویی...
 می‌گفتید...
می‌رفتم جلوی عکاسخانه‌ها می‌ایستادم و به عکس‌های توی ویترین نگاه می‌کردم. بچه بودم خب؛ نگاه به ویترین می‌کردم و دعا می‌کردم به خدا که «خدایا می‌شود یک روزی من هم چنین عکسی بگیرم»...
... و این اتفاق هم افتاد بالاخره...
اگر با صداقت از خدا چیزی بخواهی محال است خواسته‌ات را اجابت نکند.
 عکاسی را چگونه آموختید؟
رفتم پیش یک استاد عکاس ارمنی به نام موسیو آلبرت و از او هنر فوتویی را آموختم.
 ماندگارترین خاطره‌تان از این نخستین استادتان چیست؟
وصیت موسیو به من این بود که من این حرفه را به تو یاد می‌دهم به شرطی که تو هم آن را به دیگران بیاموزی. آن روزها دوربین نداشتم، اما بعد از فوت موسیو آلبرت به ده‌ها نفر عکاسی را یاد دادم و به وصیت استادم عمل کردم.
 و بعد عکاسی برای‌تان جدی‌تر شد. درست است؟
بله؛ دوران سربازی‌ام از این نظر برایم یک اتفاق بزرگ بود. در این دوران بود که تقریبا یک عکاس شدم...
 سربازی‌تان چه سال‌هایی بود؟
زمان مصدق بود که رفتم سربازی. روزگاری بود. یک‌جور شوق عمومی میان مردم بود. از حال‌وهوای دوران پیدا بود قرار است اتفاق خاصی در مملکت بیفتد. مردم می‌آمدند توی خیابان و خواسته‌های‌شان را فریاد می‌زدند...
 از آن روزها عکس هم گرفتید؟
نه؛ سرباز بودم. من آن روزگار فوتویی می‌کردم. درواقع آن زمان فوتویی را خوب بلد بودم، اما بیشتر بعدازظهرها کار می‌کردم. صبح‌ها باید به خدمتم می‌رسیدم. عکس‌های سیاسی و اجتماعی به یادگار مانده از آن روزها را بیشتر خبرنگاران گرفته‌اند...
 آن زمان دوربین داشتید؟
بله؛ در دوران سربازی، یعنی تقریبا اوایل سربازی با کمک خانواده و البته با کمک حقوقی که از ارتش می‌گرفتم، از لاله‌زار تهران یک دوربین فوتویی خریده بودم.
 یادتان هست آن نخستین دوربین‌تان چه نوعی بود؟
یک دوربین آگفا کتابی بود - که الان هم موجود است و دارمش...
 نخستین دوربین‌تان را چند خریدید؟
آن را خریدم به قیمت ١٥ قران که هنوز هم دارمش. در همان دوران سربازی فوتویی می‌کردم.
 هر دوربینی فوت‌وفن و به اصطلاح قلق خودش را دارد. کار با آن آگفا کتابی را چگونه یاد گرفتید؟
کار با آن را بلد بودم. فقط مرد فروشنده برای تشویق بیشتر من به فوتویی یک حلقه فیلم به من هدیه داد؛ و از آن روز تا به همین امروز عشق به فوتویی مرا رها نکرده است.
 گفتید هنوز آن دوربین را دارید؟
بله؛ به یادگار نگه داشته‌ام. یک نکته‌ای را هم باید بگویم؛ این دولت به من یک قبر داده زیر پای شهیدم و وصیت کرده‌ام آن دوربین را هم بگذارند توی قبرم، چون تمام زحمت و ضلالتم با آن دوربین بود.
 آیا آن زمان که جلوی عکاسخانه‌ها آرزو می‌کردید فوتویی را یاد بگیرید، فکرش را می‌کردید که به آن زودی به رویای‌تان خواهید رسید؟
حنای آدم باید خودش رنگ داشته باشد. خود انسان‌ها باید کوشش و تلاش و زحمت بکشند، تا به جایی که می‌خواهند برسند. در این جامعه هر کاری بکنی نتیجه‌اش را خواهی دید. یک‌بار هم گفتم: اگر گندم بکاری گندم درو می‌کنی و اگر جو بکاری جو درو خواهی کرد...
 پس دوربین خریدید و عکاس شدید...
بله؛ از آن روز به بعد کارم شد فوتویی...
 مغازه هم داشتید؟
نه؛ آن زمان نه. درواقع از روزی که دوربین گرفتم دوره‌گردی برای فوتویی را آغاز کردم. زمان سربازی در میدان رشدیه خدمت می‌کردم. از میدان رشدیه تا شاه‌عبدالعظیم پیاده می‌رفتم تا عکس بگیرم.
 آن زمان هنوز در تهران بودید دیگر. نه؟
بله، بعد از بیرون آمدن از پادگان، بعدازظهرها در بلوار کشاورز عکس می‌گرفتم.
 گذرتان چگونه به کرج افتاد؟
اوستا حسن نامی بود که یک پیرمرد خوش‌تیپ و خوشگل بود؛ می‌آمد پیشم و با هم حرف می‌زدیم. پیرمرد یک روز بهم گفت چند عکس خوب ازم بگیر، جوری که ساعتم هم در عکس بیفتد. آن وقت‌ها حلقه فیلم‌ها دوازده‌تایی بود. شروع کردیم به عکس گرفتن؛ که شد دو حلقه. آخر سر هم بهش گفتم پادگان من فلان جاست و بعد از چند روز بیا عکس‌هایت را بگیر. لبخندی زد و گفت: من بیام از سربازخانه عکس‌هام‌رو بگیرم؟ نه نمی‌شود. او سپس آدرس خودش را در کرج بهم داد و گفت که کارش کت‌و‌شلواردوزی است، گفت بیا به این آدرس هم عکس‌ها را بیاور و هم این‌که می‌خواهم بهت یک دست کت و شلوار هدیه دهم، بیا آن‌جا اندازه‌هایت را هم بگیرم. حتی بیعانه هم نداد و فقط گفت که من اهل بیعانه‌میعانه و آمدن به سربازخانه نیستم و اگر می‌خواهی عکس‌ها را بدهی و پولت را بگیری باید بیایی کرج.
 می‌خواست اذیت‌تان کند؟
نه؛ اتفاقا مرد بسیار انسان و درستی بود، البته آن مواقع چنان آدم‌هایی کم نبودند، اما گذشته از انسانیت و مردانگی او من تمام اینها را وسیله پروردگار می‌دانم.
 خب و شما رفتید کرج...
همان روزها نه. زمان گذشته بود و اصلا این داستان داشت فراموشم می‌شد. تا این‌که بعد از سربازی یک روز که با دوستانم برای گردش و تفریح به کرج رفته بودیم، دیدم عکس‌های اوستا حسن هم همراهم است...
 کرج آن زمان باید خیلی با امروزش تفاوت داشته باشد...
اصلا ربطی به امروزش ندارد. کرج آن زمان تقریبا یک دهکده بود و الان هم اسم آن منطقه که در آن روزگار کل کرج بود، مانده ده‌کرج. درواقع کرج در آن روزگار در میدان کرج و پل کلاک خلاصه می‌شد که اتوبوس‌هایی که از غرب به تهران می‌رفتند، در این میدان توقف می‌کردند، چایی می‌خوردند، نمازی می‌خواندند و می‌رفتند. پاساژ آزادی الان، آن زمان اصطبل چراغعلی بود که هشت تا درشکه داشت و تمام حمل‌ونقل کرج با این هشت‌درشکه به انجام می‌رسید. از میدان کرج به آن سوتر را نگاه می‌کردی همه باغ و بیابان بود. ماشینی در این شهر وجود نداشت. یادم هست خود کرجی‌ها و به اصطلاح بومی‌های شهر می‌آمدند و الاغ‌های‌شان را  به درختی می‌بستند در دور میدان کرج؛ بعد می‌رفتند تهران خریدهای‌شان را می‌کردند، وقتی هم که برمی‌گشتند، سوار خرهای‌شان می‌شدند و می‌رفتند خانه.
 این چیزها مربوط به سال‌های دهه ٣٠ و ٤٠ است؟
دقیقا ٦٠‌سال پیش، یعنی‌سال ٣٥ مثلا. به‌هرحال رفتیم تو درشکه نشستیم و نشانی اوستا حسن را دادیم که برویم عکس‌هایش را بدهیم. می‌گفتم بالاخره هم عکس‌ها را می‌دهم و هم این‌که کت و شلوار صاحب می‌شوم دیگر...
 واقعا کت و شلواردوز بود؟
بله، خیاط بود، اما این هم داستانی دارد برای خودش. ما بهش می‌گفتیم اوستا حسن. اما انگار آن‌قدر خیاط بدی بود که در کرج به حسن پالاندوز معروف بود. اما از این حرف‌ها گذشته مرد واقعا درستی بود و خدایش بیامرزد.
 بالاخره رفتید پیشش؟
به درشکه‌چی که نشانی و عکس‌ها را نشان دادم، عکس‌ها را شناخت و گفت بیا بریم. ظاهرا اوستا حسن را خوب می‌شناخت. رفتیم پیش اوستا و درشکه‌چی جلوتر رفت و گفت اوستا بیا که یک بچه تهران را میهمان آورده‌ام برایت. بالاخره رفتیم تو. اول تا ما را دید برگشت و رفت توی مغازه‌اش. به این علت این را می‌گویم که نشان دهم قدیمی‌ها حرف‌شان سند بود. بعد یک دست کت و شلوار آورد و گفت سرباز، کت و شلواری که بهت قولش را داده بودم، حاضر است. خلاصه رفتیم توی خانه‌اش و بعد از پذیرایی و میهمان‌نوازی دوستانه‌اش عکس‌ها را بهش دادم.
 خانه‌های آن زمان کرج قطعا باید بزرگ بوده باشند...
بله؛ حیاط بزرگی داشت در ده‌کرج. جلوی حیاط هم مغازه خیاطی‌اش بود. آن زمان تازه پرده سی‌وسه‌پل اصفهان به‌عنوان تصویر بک‌گراند یا پس‌زمینه عکاسی مد شده بود. اوستا حسن که از عکس‌ها خوشش آمده بود، پرده را در حیاط زد و به بچه‌هایش گفت، بروند و همسایه‌ها را خبر کنند که برای عکاسی به حیاط او بیایند.
 پس آمدن‌تان به کرج علاوه بر کت و شلوار و پول عکس‌های اوستا حسن عواید دیگری هم برای‌تان داشت...
نشان به آن نشان که من چند ماه در خانه اوستا حسن ماندم و کار کردم. خدا بیامرزدش؛ نان به ما رساند. کاش همه انسان‌ها این معرفت را داشته باشند که باعاطفه بوده و نمک کسی را که خورده‌اند، فراموش نکنند.
 یعنی واقعا چند ماه خانه‌شان ماندید؟
ماندم و عکس گرفتم. قشنگ یادم است که کار زیاد بود. آن‌قدر که کارم گرفت. یواش‌یواش پایم باز شد به مدارس، دبیرستان و... شدم عکاس آموزش‌وپرورش.
 آدم‌های آن زمان از فرط صداقت و یک‌رنگی عجیب به نظر می‌رسند...
دخترم؛ صداقت و روراستی و پاکی آن زمان فقط حرف نبود و مردم در عمل هم با این صفات زندگی می‌کردند. الان که سن‌وسالی ازم گذشته، جز خدابیامرز حرف دیگری ندارم که بگویم و تعریف کنم از اوستا حسن. آن‌قدر صاف بود و قابل اعتماد که وقتی عکس‌ها را چاپ می‌زدم، می‌دادم به بچه‌های او و آنها می‌رفتند و عکس‌ها را می‌دادند به صاحبان عکس‌ها و پول را همین‌جور داخل کیسه پلاستیکی می‌آوردند و می‌دادند به من.
 پیش از رفتن شما در کرج عکاسی وجود نداشت؟
نه؛ آن زمان عکاسی به آن شکل در کرج نبود. یک آقای زاهدی‌نامی البته بود که از این دوربین‌های کیسه‌ای داشت که عکاس باید سرش را داخل کیسه سیاه می‌کرد و عکس پرسنلی می‌گرفت. ایشان جواز عکاسی شماره یک کرج و من هم جواز شماره دو را در این شهر داریم.
 چه زمانی در کرج مغازه زدید؟
چند وقتی که کار کردم پایین مغازه آقای زاهدی، من هم مغازه‌ای اجاره کردم و تابلو زدم فوتو بلبل؛ از مراسم و عروسی‌ها و... عکس گرفتیم...
 کجای کرج مغازه‌تان بود؟
مغازه در خود میدان کرج بود. روبه‌روی بانک سپه در خیابان دانشکده...
 راستی؛ چرا اسم مغازه را فوتو بلبل گذاشتید؟
چون چهچهه می‌زدم همه به نام بلبل می‌شناختند. درواقع به بلبل کوچه‌باغ‌های کرج معروف بودم...
 چقدر طول کشید تا کارتان در این شهر بگیرد؟
از همان روز که مغازه را باز کردم؛ پول خوبی  آن روزها درمی‌آوردم. مردم برای ثبت خاطرات، پول خوبی می‌دادند. البته سختی کار را هم فراموش نکنید. مواد شیمیایی در تاریکخانه باعث شدند چشمان و ناخن‌هایم خراب شوند. عکاسی در روزگاران قدیم کار خیلی پرزحمتی بود...
 چگونه از همان روز نخست شناخته شدید و به اصطلاح کارتان گرفت؟
من فقط نمی‌نشستم در مغازه که منتظر مشتری بمانم. می‌زدم بیرون و در کوچه و خیابان عکاسی می‌کردم. چهچهه می‌زدم و مردم جمع می‌شدند و صف می‌کشیدند و ازشان عکس می‌گرفتم. اسم بلبل این جوری شد که روی من ماند...
 پس هم فال بود و هم تماشا. هم عکس مردم را می‌گرفتید و هم میهمان صدای‌تان می‌کردید مشتریان را...
آن اوایل کرجی‌ها به خاطر فلاشی که از گردن آویزان می‌کردم، می‌گفتند جوانی به کرج آمده که از سینه‌اش آتش بیرون می‌زند.
 ازدواج‌تان هم همان ایام بود؟
نه؛ مانده هنوز. آن اوایل جریان خرید خانه پیش آمد که داستانی دارد...
 داستانش را می‌گویید؟
یک روز از روزگاران یک معلم از طالقان آمد دم عکاسی‌ام؛ با یک قاطر و گفت من مادرم لمس است و تو هم عکاس آموزش‌وپرورش هستی؛ بیا و خدا وکیلی دل مرا نشکن؛ بیا برویم طالقان از مادرم عکس بگیر که من هم یادگاری و خاطره‌ای از او داشته باشم.
 قرار بود چقدر پول بابت این راه دور بدهد؟
آن زمان ٢٤ عکس می‌گرفتیم به قیمت پنج قران. سه‌درچهار. من آن وقت شش هفت فوتوکار و کارگر داشتم. کارگرانم هم مثل اولادم بودند خدا وکیلی. رابطه ما رابطه کارگر-کارفرما نبود، بلکه می‌توانم بگویم پدر-فرزندی بود. من خودم کارگرتر از همه بودم...
 پس رفتید طالقان...
خلاصه سوار قاطر شدیم رفتیم طالقان. بچه‌هایی که در عکاسی کار می‌کردند، مسخره‌ام می‌کردند که به خاطر پنج قران سوار قاطر شده‌ام که بروم طالقان. اما من که به خاطر آن پول نرفته بودم. انسان باید اولا سعی کند دل کسی را نشکند و دوم این‌که امیدش به خدا باشد، سوم هم طمع مال دنیا را نباید داشته باشد. این جور زندگی کردن درنهایت مال دنیا را هم با خود می‌آورد. برای پنج قران، رفتن به طالقان، عکس گرفتن، برگشتن، چاپ‌زدن و دادن عکس‌ها خیلی حرف است به خدا.
 در طالقان چه پیش آمد؟ کارتان زود تمام شد؟
بعد از چند ساعت قاطرسواری رسیدیم طالقان. خانه آن معلم دم سد رودخانه طالقان بود. ٤٠روز آن‌جا ماندم و کار کردم. ایشان آن‌جا رئیس دبیرستان بود. گفت حالا که تو این‌قدر معرفت داری و به خاطر مادر من این همه راه آمدی، پس برویم دهات اطراف و برای مدارس عکس بگیریم. ٤٠شبانه‌روز میهمانش بودم و از من میزبانی کرد، فقط به خاطر عکس مادرش. یادم هست قاطر سوار می‌شدم، می‌رفتم مدارس و عکس سه‌درچهار  برای پرونده بچه‌ها می‌گرفتم. آخرش هم ایشان پول عکس‌ها را جمع می‌کرد و به من می‌داد.
 هنوز همان دوربین اگفا را داشتید؟
نه؛ دوربینم رولفلکس بود که بهترین دوربین آن زمان بود و حرف اول را در این زمینه می‌زد و تمام خبرنگارها و عکاسان رده بالا از آن دوربین داشتند که ١٢عکس می‌انداخت و حتی سرعت جت را هم در آسمان می‌گرفت...
 این سفر چه سالی پیش آمد؟
یک‌سال بعد از این بود که شدم عکاس آموزش‌وپرورش.
 عایدی مالی آن سفر برای‌تان چه بود؟
به‌هرحال ماندم آن‌جا و خدا هم کمکم کرد. مسأله من ٢٤عکس و پنج قران نبود. به این دلیل هم بود که نتیجه‌اش را دیدم و با پول هنگفتی به کرج برگشتم و آمدم عکاسی‌اب را روبه‌راه کردم و وسایل و تشکیلاتی برای مغازه گرفتم.
 گفتید که همان روزها خانه هم خریدید؟
گفتم که من هفت همکار داشتم که مثل اولادم بودند. آنها مسخره‌ام کردند. فکر می‌کردند دیوانه شده‌ام که برای پنج قران چند ساعت با قاطر می‌روم، اما من پول خانه را آن‌جا درآوردم.
 ازدواج‌تان چگونه پیش آمد؟
به‌عنوان عکاس به مدارس می‌رفتم و عکس می‌گرفتم. حدود ٦٠سال پیش در یکی از مدارس دختری مرا دید و خواست و من هم او را خواستم و درنهایت ازدواج کردیم.
 پس دیگر کاملا کرجی شدید...
من در اصل داماد خالص کرج هستم و کرجی‌ها را دوست دارم و کرجی‌ها هم امیدوارم مرا دوست داشته باشند. سفره خانه‌ام از دولت سر کرجی‌ها باز است...
 شما الان چند ١٠‌سال است که ساکن مهرشهرید. چه زمانی به این منطقه خوش‌آب‌وهوا آمدید؟
بگذار داستان کرج را تمام کنیم. با همین اوصاف و احوال چندین و چند‌سال گذشت. عکاسی می‌کردم و خدا را شکر روزگار هم خوب بود. البته همیشه هم که خوب نمی‌شود. زندگی است دیگر. بدی دیدیم، تلخی دیدیم، حوادث دیدیم، تا چشم به‌هم‌زدم دیدم خانه دارم، ازدواج کردم، بچه‌دار شدم و... تا که روزگار کشید به انقلاب...
 خیلی سریع از این دوران گذشتید...
زندگی است دیگر. صبح نیمه‌آفتاب است، ظهر آفتاب است، غروب کمرنگ می‌شود این آفتاب و شب هم ظلمات است. یعنی که این یک‌سری مراحل است که باید طی شود. انسان هم این‌گونه است. باید یک‌سری مراحل مختلف را طی کند. خدا آدم را همه جوره امتحان می‌کند. فقط خدا کند آدم از امتحان پروردگار موفق و سربلند بیرون بیاید.
 خاطره‌ای از دوران انقلاب دارید؟
انقلاب معنایش در کلمه‌اش است دیگر. همه چیز عوض می‌شود. ما هم مثل بقیه مردم. مردم قیام کردند تا حقی را که قرن‌ها نادیده گرفته شده بود، به دست آورند.
 بعد از انقلاب آمدید مهرشهر؟
دقیقا سه روز بعد از پیروزی انقلاب آمدم مهرشهر. دقیقا ٣٨‌سال پیش؛ این‌جا را خریدم و ماندگار شدم...
 آن زمان مهرشهر چه شکلی بود؟
این‌جا خلوت بود. فقط باغ بود و سبزی و جنگل و بیابان. این‌جا دو ساعت می‌ایستادی کنار خیابان؛ یک ماشین رد نمی‌شد. آن سال‌ها دوروبر جایی که الان عکاسی ما هست، باغ و درخت‌زار و بیابان بود. خانه و مغازه دیگری وجود نداشت. دقیق اگر بگویم چند خانه ویلایی بزرگ بود و دیگر هیچ. نه این همه مغازه بود این طرف‌ها و نه این‌قدر آپارتمان و ماشین و سوپرمارکت. هوا هم که عالی بود. بهشت. سرسبز و پردرخت. متاسفانه الان خیلی چیزها فرق کرده؛ باغ‌ها خشک شده‌اند و خانه و آپارتمان به جای آنها سبز شده.
 عکاسی شما باید جزو معدود مغازه‌های این منطقه بوده باشد...
چندتایی بیشتر مغازه این‌جا نبود. یک بقالی، میوه‌فروشی و یک نانوایی و سیم‌کشی تنها مغازه‌های این‌جا بودند. باغ‌ها دیگر آپارتمان شده. دیگر آن خلوت و سکوتی که در مهرشهر بود، نیست. دنجی و آرامش محل را از دست داده‌ایم. یا همین حسین‌آباد که نزدیک مهرشهر است؛ یک زمانی حسین‌آ‌‌باد فقط هشت خانه داشت و سه کوره آجرپزی. شمس یک مسجد در آن‌جا ساخت و بعد آن‌جا آباد شد.
 اما احتمالا این شلوغی برای کسب‌وکار باید بهتر باشد نه؟
روزی‌دهنده پروردگار است دخترم. دنبال این حرف‌ها نرو؛ آن زمان هم که در این‌جا پرنده پر نمی‌زد، ما کسب‌وکارمان خوب بود؛ الان هم خوب است. هر آن کس که دندان دهد، نان دهد. اگر درست زندگی و کار کنی، پشت کوه هم باشی می‌آیند دنبالت.
 اصلا چه شد آمدید منطقه‌ای چنین خلوت؟
بعد از انقلاب من آمدم کاخ شمس تا عکاسی‌ش را اجاره کنم. فیلم‌ها در آن زمان پولاروید بود. آن موقع عکس پولاروید می‌انداختیم ١٠ تومان. عکاسی کاخ را آمدیم از شجونی اجاره کردیم. بعد هم ماندگار شدیم دیگر...
 از فضا خوش‌تان آمد یا دلیل دیگری داشت؟
سخت بود این همه ابزار و اثاث را هی ببریم کرج و بیاوریم؛ بنابراین در همین مهرشهر ملکی خریدیم و ساکن شدیم...
 این که این‌جا این‌قدر خلوت بود، مشتریان‌تان را کم نمی‌کرد؟
عوضش هر روز در کاخ بازدید بود. مردم می‌آمدند تماشا و آن‌قدر بازار کارمان در آن‌جا خوب بود که روزی سه، چهار صندوق پولاروید در عکاسی کاخ مصرف می‌کردیم.
 هنوز هم عکاسی می‌کنید؟
نه. من کار را بوسیدم و گذاشتم کنار. بالاخره ٦١‌سال کار بس است دیگر...
 حتی تفننی هم عکس نمی‌گیرید؟
چرا؛ وقتی به ویلایی که خریده‌ام می‌روم، دوربینم با من است و عکس می‌گیرم. قنات باید خودش تولید آب کند و گرنه یک دنیا آب هم بریزی توی چاله، نتیجه نمی‌دهد.
 با دوربین‌های دیجیتال جدید مشکلی ندارید؟
نه و ظاهرا نیاز زمان است. تا یک زمانی من فقط با دوربین‌های قدیمی کار می‌کردم. یادم هست یک بار رفتم عروسی پسر رئیس شورای شهر؛ عکس گرفتم. اما انگار فیلم‌ها تاریخ‌شان گذشته بود. عکس‌ها را چاپ کردیم، دیدم ‌ای داد بیداد. پسرم گفت بابا بعد از این با دوربین دیجیتال کار کنیم. فیلم‌ها تاریخ‌گذشته بودند انگار. پسرم گفت اسم بلبل همه جا را پر کرده؛ آن وقت اینها الان می‌گویند یعنی بلبل این جوری عکس می‌گیرد. الان هم عکاس‌های مغازه‌مان دیگر با دیجیتال کار می‌کنند. اما من با همان دوربین‌های قدیمی راحت‌ترم. به‌هرحال عمری باهاشون گذرانده‌ام.
 الان اگر ماشین زمان به عقب بازگردد؛ هنوز هم آرزو می‌کنید عکاس شوید؟
قطعا. من عاشق عکاسی بودم و هستم. بچه‌هایم هم اصلا در عکاسی به دنیا آمده‌اند. یکی از دخترانم حتی چند فیلم هم ساخته. درواقع ما خانوادگی عشق این کار را داریم...
 از نظر مکان زندگی چه؟ دوست نداشتید آتلیه‌تان مثلا بالای شهر تهران بود؟
بالای شهر که هیچ؛ کاخ سعدآباد را اگر بدهند، کاخ کرملین را هم اگر بدهند، از مهرشهر تکان نمی‌خورم... من هر جمعه می‌روم سر مزار شهیدم در امامزاده طاهر.
 خانواده و همسرتان با کار شما مشکلی نداشتند؟
نه؛ بچه‌ها و همسرم هنر مرا دوست داشتند و خودشان هم به این راه کشیده شدند.
 شما چند فرزند دارید؟
محمدرضا، علی‌اصغر، محمدعلی، نوشین و شیرین.
 شنیده‌ایم شما پدر شهید هستید. می‌توانید بگویید پسر شهیدتان در چه سالی به شهادت رسیدند؟
در عملیات کربلای دو، شهید شد. حاج عمران.
 مزارشان همین جاست؟
بله؛ در امامزاده طاهر است.
 آیا به خودتان در زندگی نمره قبولی می‌دهید؟
قطعا؛ ثمره عمر من پسرانی باسواد و هنرمند و نیز دو دختر هنرمند و باسواد است که یکی استاد دانشگاه است و دیگری پزشک. تلاش ٦١سال زحمت و ضلالت تاریکخانه و فوتویی نتیجه داده و به قول قدیمی‌ها که گفته‌اند اگر گندم بکاری گندم درو می‌کنی و اگر جو بکاری جو درو خواهی کرد؛ من نیز از کاشته و کشت کرده‌هایم رضایت تمام دارم...
 اگر از شما بخواهند کل زندگی‌تان را در یک جمله خلاصه کنید، چه می‌گویید؟
در جوانی سوختم، سوختم، سوختم، تا هنر آموختم...
 در پایان حرف ناگفته‌ای اگر مانده بگویید...
تولد پسر شهیدم نیمه شعبان است و شهادتش روز عاشورا. عشقم امام حسین (ع) بوده و هست و با ایشان معامله کرده‌ام. درود به تمام خانواده‌های شهدا؛ درود به تمام ملت ایران؛ من دست تمام پدران شهید را از دور و نزدیک می‌بوسم و خودم را قربانی این ملت می‌کنم. ملت باوفا و خوبی داریم. ملت مهربانی داریم. البته مشکلات هست، برای همه هم هست. انسان اما باید به همه چیز عادت کند، اما به چیزی معتاد نباشد.

اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

سیاست خارجی ایران چیست؟

دکتر روح‌اله اسلامیسیاست خارجی یعنی جهت‌گیری‌هایی که دولت در سطح منطقه و بین‌الملل انجام می‌دهد تا در محیط پرهرج‌ومرج جهان بتواند با رویکرد واقع‌گرایانه منافع ملی کشور را حفظ کند.

چهار عامل نکبت

فرانس پرسپیروزی نیکلاس مادورو در انتخابات روز یکشنبه ونزوئلا به احتمال بسیار زیاد تغییرات بزرگی در خط‌مشی و سیاست‌های او در آینده ایجاد نخواهد کرد اما در درون ونزوئلا اتفاقات بسیار بزرگی روی خواهد داد. سال گذشته میلادی ارزش بولیوار ۹۹ درصد کاهش یافت و نرخ تورم در سطح ۱۴۰۰۰ درصد قرار داشت که افزایش پیدا خواهد کرد. مادورو ثابت کرده اهل تغییر نیست و این به معنای وخیم‌تر شدن شرایط است.

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدیو: یک کلیپ زیبا از ترکیب 5000 عکس از اصفهان

یک کلیپ زیبا از ترکیب 5000 عکس از اصفهان بیش از 100 ساعت برای ساخت آن زمان صرف شده است.

ویدیو: سوختن هاوایی در زیر مواد مذاب

خبرها

بیشتر

برگزیده‌های مخاطبان