آنگاه که باد سام می‌وزد

شناسه خبر: 138241 سرویس: کتاب و شهر کتاب ، اجتماعی پنجشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۷, ۳۸ : ۱۶ : ۰۰
آنگاه که باد سام می‌وزد
گراتزیا دلددا (۱۹۳۶-۱۸۷۱) از یک‌سو نخستین و تنها زن ایتالیایی است که توانسته نوبل ادبیات را از آن خود کند و از سوی دیگر دومین زنی است که نوبل ادبیات را در جهان به خود اختصاص داده است.
۵۵آنلاین :

گراتزیا دلددا (۱۹۳۶-۱۸۷۱) از یک‌سو نخستین و تنها زن ایتالیایی است که توانسته نوبل ادبیات را از آن خود کند و از سوی دیگر دومین زنی است که نوبل ادبیات را در جهان به خود اختصاص داده است. دلددا نوشتن داستان را از نوزده‌سالگی شروع کرد اما در بیست‌وپنج سالگی بود که با نخستین کتابش «راه خطا» به موفقیت و شهرت دست یافت. او نویسنده پرکاری بود و در عمر ۶۴ساله‌اش بیش از هفتاد اثر خلق کرد، که برخی از آنها با ترجمه بهمن فرزانه از سوی نشرهای ققنوس، ثالث و کتاب خورشید منتشر شده: چشم‌های سیمونه، راز مرد گوشه‌گیر، وسوسه، حریق در باغ زیتون، خاکستر، راه خطا، بر لبه پرتگاه، گنج و کوزیما. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «آنگاه که باد سام می‌وزد» است که دلددا در سال ۱۹۰۵ آن را نوشته است.

طبق افسانه‌ای کهن و رایج در جزیره ساردین ایتالیا، بدن‌ آنهایی که شب سال نو متولد می‌شوند، تا ابدوالآباد زیر خاک سالم و دست‌نخورده می‌ماند. القصه، این افسانه موضوع بحثی بود که در منزل مرد روستایی متمولی به نام دیدینو فارو گرم‌کننده تنور گفت‌وگو شده بود. او را زیو (عمو) دیدینو هم صدا می‌زدند. در ادامه‌ بحث نامزد دخترش پردو تاسکا به زبان آمد و با آنچه شنیده بود، مخالفت کرد.

مرد روستایی جواب داد: «آیا تجزیه جسمت پس از مرگ به مشتی خاکستر توفیق الهی نیست؟ و آنگاه که در رستاخیز حاضر می‌شویم بی‌عیب و نقص‌بودن تن کسی مایه‌ شگفتی نیست؟»

پردو که در چهره‌اش آثار شک و تردید موج می‌زد، گفت: «پووف. واقعا اینقدر خوب است؟»

«ببین پسرم بحث به‌غایت خوبی‌ است. کمی در این باره آواز بخوانیم؟»

بر کسی پوشیده نبود که زینو دیدینو شاعری بداهه‌سرا است؛ درست چون پدر و پدربزرگش. او مشتاقانه از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا مسابقه‌ای برای بداهه‌سرایی ترتیب دهد، ‌به‌خصوص اوقاتی که دور و اطرافش را شاعرانی گرفته بودند که در شعرگویی به گرد پای او هم نمی‌رسیدند.

ماریا فرانزیسکا گفت: «آه که این هماوردی کَمَکی ناامیدکننده است!» او تا می‌توانست از معشوقه‌اش دلبری می‌کرد.

پدرش با بی‌ادبی تمام بر سرش فریاد کشید: «ببند دهنت را! برو بگیر بخواب.»

با وجود اینکه دیدینو طبع شاعری پویا داشت، مردی تندخو و خشن بود و رفتاری خصمانه‌ با خانواده‌اش به‌ویژه دخترش به کار می‌بست. خانواده‌اش او را تکریم می‌کردند اما از او در دل تصویری حائل پرورانده بودند. در حضور پدر، ماریا فرانزیسکا به سختی جرأت نشستن کنار معشوقه‌اش را پیدا می‌کرد. بر اساس رسومی که برای نامزدها وجود داشت، دخترک همیشه فاصله‌ای میان خود و پسرک قائل می‌شد، و فقط برای دلربایی و جلب نظر او حرکات غمزه‌آمیزی به طرح اندامش می‌داد؛ اندامی که همیشه‌ با جلیقه‌ قلاب‌دوزی‌شده‌ پشمی با گل‌های قرمز محجوب شده بود. همچنین با شرر چشم‌های فیروزه‌فام و بادامی خود حسابی دل نامزدش را می‌ربود.

از پس روزی خاکستری، شب کریسمس فرارسیده بود؛ دلگیر اما لطیف. و چون باد سام1 می‌وزید، گرمای کم‌جان بیابان‌های دوردست و رایحه مرطوب دریا در هوای روستا پراکنده بود.

در دل کوهستان، روی دامنه‌های پوشیده از علف‌های سبز زمستانی یا در دره‌ای که درختان لرزان بادام شکوفه‌های نارس خود را به تماشا گذاشته بودند، و باد دانه‌های ریز برف را از روی شاخه‌های آنها می‌پراکند، آتش بزرگی در حال سوختن بود؛ با شعله‌هایی که به دیده نمی‌آمد، اما منبع گرما بود. گویی ابر بزرگ و لاینقطعی که بر فراز کوهستان سرتاسر آسمان را می‌پوشاند از دل همان آتش نامرئی بیرون می‌آمد.

سروصدای مردمان روستا به سبب فرارسیدن عید بلند بود؛ مردم آنچه داشتند و نداشتند به باد سام ارزانی می‌داشتند. خیابان‌ها و خانه‌ها پر بود از مردم. اهالی دور هم جمع می‌شدند تا میلاد حضرت مسیح را جشن بگیرند. به یکدیگر هدیه می‌دادند؛ از بچه‌خوک‌های بریان‌شده گرفته تا بره، گوشت، شیرینی، کیک و آجیل. چوپان‌ها اولین شیر گوساله‌ها را برای اربابان خود بردند، و بانوی خانه ظرف‌هاشان را درحالی‌که با سبزیجات و چیزهای دیگر پر کرده بود، پس می‌داد. آنها هم ظرف‌ها را با احتیاط خالی می‌کردند تا مبادا بشکند.

پردو تاسکای خوکچران بهترین بچه‌خوک خود را سر برید. خوک را با خونی که در آن غلتیده بود تزیین کرد و بدنش را با سوسن سفید پر کرده و به نامزدش هدیه داد. در مقابل، دختر سبد ارسالی را پر از کیک‌های بادامی و عسل پس فرستاد و سکه‌ای نقره‌ای به ارزش پنج لیر به زنی که آن را آورده بود، ارزانی داشت.

عصرهنگام مرد جوان به خانه فارو رفت و دست بانوی جوان را در دست خود محکم فشرد. سیمای دخترک از خجالت گُل ‌انداخت و لذتش را از ‌فشردن دست نامزدش بروز داد. کمی بعد، دستش را از مشت نامزدش خارج کرد. در کف دستش که از آن فشار عاشقانه همچنان گرم بود، سکه‌ای طلا یافت. دمی بعد، از خانه خارج شد تا هدیه زیبایی را که از پردو دریافت کرده بود، خوب نگاه کند.

ناقوس‌ها مسرورانه به صدا درمی‌آمدند و باد سام صدای به‌هم‌خوردن اجزای آهنی ناقوس‌ها را در هوای گرگ‌و‌میش معتدل و مرطوب روستا می‌پراکند.

پردو لباس ملی مخصوص جشن خود را پوشیده بود که خاستگاه قرون وسطایی داشت و از زیبایی‌اش هرچه بگویم کم گفته‌ام. لباسش متشکل بود از: جلیقه آبی مخملی، کت مشکی و کوتاه پشمی که به زیبایی هرچه تمام قلاب‌دوزی شده بود و کمربند چرمی پرزرق‌وبرقی که دانه‌های ریز و تسبیح‌مانند طلایی داشت. موی بلند و سیاهش که روغن زیتون بر آن مالیده و به دقت شانه شده بود روی گوش‌هایش را پوشانده بود... چشم‌هایش چون دو کاسه خون شده و لب‌های سرخش در میان ریش سیاه‌رنگش گویی مشتعل شده بود. او در خوش‌لباسی به مثابه ارباب روستایی شده بود.

«Bonas tardas»؛ پردو این جمله را گفت و رفت کنار پدرزنش نزدیک شومینه نشست. در شومینه تکه‌ای از کُنده‌ درخت راج می‌سوخت. «اگر پروردگار به شما قول دیدن صد کریسمس دیگر را بدهد چه احساسی خواهید داشت؟»

«احساس می‌کنم که به کرکسی پیر مسخ شده‌ام که چنگال‌هایش را از دست داده است!» روستایی سالخورده و تندخو جواب پردو را داد و شعری از بر خواند: «پیر که شود آدمی... می‌‌آیدش به کار هیچی...» این شد که آنها دوباره سراغ همان افسانه قدیمی رفتند که مربوط به آدم‌هایی است که در شب سال نو به این جهان پای می‌گذارند.

زینو دیدینو گفت: «بیایید برویم در جوار دیگر اهالی! وقتی برگشتیم شامی درست‌درمان می‌خوریم و بعدش هم کمی آواز می‌خوانیم.»

«اگر مایل باشید قبل از شام هم می‌توانیم آواز بخوانیم!؟»

«الان نه!» دیدینو با تکه چوبی به کار جابه‌جاکردن سنگ‌های شومینه مشغول بود. «در همه‌ شب‌های سال نو مردم جشن‌های درست و حسابی گرفته‌اند. این خانم بابت رساندن هدیه‌ها از پا افتاده است، آن وقت ما چطور می‌توانیم در چنین وضعی هم شام بخوریم و هم آواز بخوانیم! اووه ماتیا پرتلو عصر به خیر! بفرما بنشین و بگو کدام خانواده‌ها قرار است به دیدارمان بیایند. ماریا فرانزیسکا نوشیدنی‌ها را با دقت توی لیوان‌ها بریز! به این بره‌های کوچولو هم آب بنوشان.»

دختر جوان از نامزدش پذیرایی کرد و آن دم که مقابل او خم شد تا نوشیدنی‌اش را بدهد-ماریا ‌همچون یاقوت می‌درخشید-پسرک از دیدن لبخند نقش‌بسته بر لب‌ها و نگاه لطیف محبوبش کنترل عقلانی‌اش از کفش برفت. در همان آن، تازه‌وارد به دوستانش گفت چه کسی در راه آمدن به آنجا است؟

زن‌ها همچنان روی شومینه‌ که وسط آشپزخانه قرار داشت مشغول تدارک دیدن شام بودند. در سویی از شومینه مردها نشسته بودند و در سوی دیگر زن‌ها مشغول پخت‌وپز. نیمی از خوکی که پردو به عنوان هدیه فرستاده بود به سیخ کشیده، برشته شده و بوی مطبوعش فضای آشپزخانه را فراگرفته بود.

نخست دو تن از مهمانانشان که سن‌وسالی ازشان گذشت بود از راه رسیدند؛ آنها دو برادری بودند که هرگز پیه ازدواج به تنشان نمالیده بود، چون میانشان سر تقسیم ارث توافق حاصل نشده بود. با موهای بلند فری که تا بالای خط ریش سفیدشان آمده بود به ریش‌سفیدان می‌مانستند. بعد مرد جوان کوری که کورمال‌کورمال خود را به کمک دیوارهای سنگی و صدای عصای باریکش که از شاخه‌های گیاه خرزهره درست شده بود، خود را به آنجا رساند.

یکی از آن دو برادر ماریا فرانزیسکا را به سوی نامزدش هل داد و گفت: «شما دوتا چه مشکلی باهم دارید؟! چرا مثل ستاره‌های آسمان اینقدر از هم فاصله می‌گیرید؟! دست‌های همدیگر را بگیرید، بروید کنار هم.»

آن دو جوان، درحالی‌که در آتش آمال خود می‌سوختند، به یکدیگر نگاهی انداختند؛ زینو دیدینو صدایش را بالا انداخت و گفت: «راحتشان بگذار پیر خرفت! آنها را به مشاوره تو احتیاجی نیست.»

«می‌دانم، ولی به مشاوره تو هم نیازی ندارند! خودشان می‌توانند راه باهم‌بودن را پیدا کنند.»

مرد روستایی گفت: «اگر اینطور باشد شک نکن که این جِقِله را پرتش می‌کنم بیرون. ماریا فرانزیسکا خودت را جمع‌وجور کن!»

دخترک خود را با اندکی بی‌حرمتی از شر پیرمرد رها کرد.

پردو خنده‌کنان و درحالی‌که مشغول مرتب‌کردن کلاه پشمی‌اش بود، گفت: «خیلی خب، ما نه اجازه خوردن داریم، نه آوازخواندن و نه هیچ کار دیگری... »

«شما هر کاری که دلتان بخواهد می‌توانید انجام دهید، چراکه خداوند بخشنده است.» مرد کور بسیار آرام سخن می‌گفت؛ سپس آمد و کنار آقاداماد نشست. «خدا را در آسمان‌ها جلال باد و صلح و دوستی بر زمین برقرار باد در میان مردمان با ایمان!»2

بیرون از خانه ناقوس‌ها می‌نواختند. آواز و غریو شادی با واسطه‌ باد این‌سو و آن‌سو می‌شد. شب همه شب نزدیک‌های یازده، همگی به قصد پیوستن به گروه نیمه‌شب3 عازم شدند. فقط مادربزرگ که بسیار هم سالخورده بود در خانه ماند-کسی که در جوانی فراگرفته بود در شب سال نو مردگان برای ملاقات قوم و خویش خود به خانه‌هاشان بازمی‌گردند. القصه، مادربزرگ ترتیب انجام رسم دیرین را داد؛ ظرفی پر از غذا و کوزه‌ای گلی پر از نوشیدنی فراهم آورد و لباس مخصوص مراسم را هم بر تن پوشاند. تا همه رفتند و خانه را خالی گذاشتند بلند شد و ظرف غذا و نوشیدنی را روی نردبانی در حیاط خانه گذاشت که از آنجا به اتاق‌های طبقه فوقانی عمارت راه بود.

یکی از همسایه‌ها که در فقر بسر می‌برد و از تمام رسومی که پیرزن به جای می‌آورد آگاه بود، از حصار مزرعه بالا آمد و خودش را به حیاط خانه رساند و ترتیب ظرف غذا و کوزه نوشیدنی را داد. کمی بعد، همگی از گروه نیمه‌شب بازگشتند و پیر و جوان سرخوشانه برای صرف شام جمع شدند. روی زمین کیسه‌های بزرگ پر از پشم قرار داشت و با پارچه ساده کتانی پوشیده شده بود.

زن‌ها در ظروف گلی بزرگ و زرد و قرمزی که دوده گرفته بود ماکارونی درست کردند و روی تخته چوبی مخصوص بُرش، پردو با مهارت تمام خوک را تکه‌تکه کرد. همگی روی زمین، روی حصیر و گلیم نشستند. در شومینه شعله بزرگی جان گرفت و نور سرخ‌رنگی بر چهره حاضران پاشید؛ همانند صحنه‌ای از شب‌نشینی‌هایی که هومر در ایلیاد و اودیسه به تصویر می‌کشد. و چه خوش گذراندند در آن شب!

زن‌ها پس از صرف شام مجبور بودند آنجا را ترک کنند و صاحبخانه در انجام این امر بسیار مصر بود. بعضی از مردها دور و اطراف شومینه نشستند و بعضی دیگر دراز کشیدند و شروع کردند به آوازخواندن. چهره همه‌شان از نور آتش شومینه سرخ‌فام شده بود. چشم‌هایشان خواب‌آلود، ولی از نور آتش تابناک بود. مرد روستایی مسابقه شعرخوانی بداهه را که در سودایش می‌سوخت به راه انداخت.

پیرمرد آوازی خواند. «خیلی خب، پسرم، بگو ببینم کدام بهتر است: اینکه در این زمین خوار و زبون فقط ششصدگرم از بدن انسان باقی بماند یا اینکه آدم با جسم سالم و دست‌نخورده بمیرد؟»

پردو دستی به کلاهش زد و گفت: «این بحث دیگر از تک‌وتا افتاده؛ بیا کارهای دیگری بکنیم. آوازهای عاشقانه بخوانیم، جشن بگیریم و آواز زنان زیباروی ونیزی را بخوانیم و چه می‌دانم برویم سراغ باقی کارهایی که بیشتر خوش می‌گذرند.»

همه بجز پیرمرد روستایی تحلیل پسرک را پسند کرده و تحسین گفتند. شاعر پیر رنجور شد و با قرائت شعری به حضار فهماند که هماوردش قصد پاسخ‌دادن او را نداشته، چون خودش را توانا در برخورد با چنین موضوع مهمی نمی‌دیده است.

پردو دوباره کلاهش را مرتب کرد و به زبان ساردینی گفت: «خیلی خب، حالا که اینطور می‌خواهی جوابت را می‌دهم. من اصلا از این بحث خوشم نمی‌آید... اصلا خوشم نمی‌آید امشب که شب سرخوشی و زندگی است به فکر مرگ باشم. اما، چون شما اصرار می‌کنید باید خدمتتان عرض کنم اینکه بدنم صحیح و سالم باقی بماند یا بعد از مرگم پودر شود پشیزی برایم ارزش ندارد. مهم این است که در دمی که زنده‌ایم بدنمان سالم و سرحال باشد.»

پیرمرد جوابش را داد. و پردو دوباره و دوباره مخالفت کرد و تمام مدت از خوشی‌ها و سرگرمی‌های زندگی صحبت کرد. دو برادر پیر این حرکت پسر جوان را تحسین کردند؛ حتی مرد کور هم رضایت خود را کتمان نکرد. پیرمرد روستایی وانمود کرد عصبانی شده است، اما در دل از اینکه دامادش ثابت کرده بود که شاعر زبردستی است احساس رضایت می‌کرد. آن اتفاق ادامه این سنت‌های باشکوه خانوادگی را نوید می‌داد!

هرچند که مرد جوان تلاش کرد تا پوچی لذات جسمانی را به اثبات برساند، زینو دیدینو شروع کرد به ادامه داستان و باقی افراد را هم وادار کرد تا همراهی‌اش کنند. در ساعت سه بامداد، همه از خود بی‌خود شده بودند؛ فقط مرد کور که در این حال ید طولایی داشت و پردو عقل از کف نداده بودند.

پردو اما سرخوش از آهنگی شده بود که خود زیرلبی زمزمه می‌کرد و با گذشت وقت، یاد قول ماریا فرانزیسکا افتاد که به او داده بود و بدنش را با سرمستی به رعشه انداخت. گاماس گاماس، صدای خواننده کم‌جان‌تر می‌شد؛ پیرمرد کلمات را به سختی می‌توانست ادا کند و مرد جوان خود را به خواب‌آلودگی زد. آخر سر، همه چرت‌زنان گوشه‌ای افتادند؛ فقط مرد کور بیدار ماند و به آرامی دست انداخت و دستگیره ناصاف عصایش را گرفت.

بلافاصله، خروس در حیاط آواز سر داد. پردو چشم‌هایش را باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد. پردو با خود اندیشید که مرد کور او را نمی‌بیند. با احتیاط بلند شد، و رفت توی حیاط. ماریا فرانزیسکا به آرامی از نردبان در حیاط پایین آمد، و نامزدش دست او را گرفت. اما، مرد کور معلومش شد کسی آنجا را ترک کرده و به حیاط رفته است. فکر کرد که پردو است. از جایش تکان نخورد ولی زیرلبی گفت: «خدا را در آسمان‌ جلال باد و صلح و دوستی بر زمین برقرار باد در میان مردمان با ایمان.»

مهتاب، خاموش پس پشت ابرهای شفاف خزید و در شب نقره‌فام، باد سام رایحه دریا و گرمای بیابان را همراه داشت.

 

پانوشت‌ها:

1- قاموس کتاب مقدس می‌گوید که باد شرقی برای نباتات مضر است و کِشت‌ها را نیز آفت رساند. و غالبا هرجا که در کتاب مقدس صحبت از باد شده، قصد فانی‌نمودن و خشکانیدن است. باد شرقی را سام هم گویند که «بسیار مضر است و حرارتش با حرارت تنور افروخته لاف همسری و برابری زند و چون وزد هوا را با ذرات ریگ و خاک نرم تیره و تار گرداند و همواره مرگ از او بارد.»

2- این دعا در داستان شکل غلط‌خوانده‌ آیه14 از باب دوم انجیل لوقا است که فرشتگان در آسمان‌ها در شب میلاد مسیح خواندند. شکل صحیح آیه از این قرار است: «خداوندگار را در بالادست‌ها شوکت باد و برای مردمانی که خدا را خشنود می‌کنند، در زمین صلح و دوستی برقرار باد.»

3- Midnight Mass؛ جمله مردمی که شب سال نو در کوچه و خیابان می‌چرخند و با هلهله و شادی این میلاد میمون را جشن می‌گیرند.


منبع : ارمان
اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

باز کردن گره‌های زندگی با دست

در این مطلب فهرستی از این راهکارها که ساده اما موثر و کاربردی می‌باشند را ارائه می‌دهیم تا با انجام آنها بتوانید تغییراتی را در زندگی‌تان ایجاد کنید.

اتحادیه اروپا 12 هزار جوان 18 ساله را رایگان راهی سفر می‌کند

مقامات اروپایی از امکان سفر رایگان ۱۲ هزار جوان اروپایی در منطقه شنگن خبر دادند

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدیو: جنایت بزرگ ترامپ

ترامپ:عربستان از ما ده ها میلیارد دلار اسلحه می خرد و ما حاضر نیستیم به خاطر قتل انسانها، از سر روابطمان با عربستان و قراردادهای پر سود نظامی با آنها بگذریم.

ویدیو: شهر را چگونه به سبک جهادی به تاراج بردند؟

شهر را چگونه به سبک جهادی به تاراج بردند؟ واگذاری ۱۷۰۰ ملک و آپارتمان نجومی در دوره قالیباف

خبرها

بیشتر

خبرهای دیگر