آنهایی که می‌گویند نویسنده‌ ایرانی مخاطب ندارد، بی‌سوادند

شناسه خبر: 110823 سرویس: کتاب و شهر کتاب ۲۹ آبان ۱۳۹۶ - ۰۰:۳۷
آنهایی که می‌گویند نویسنده‌ ایرانی مخاطب ندارد، بی‌سوادند
مجید دانش‌آراسته (۱۳۱۶-رشت) اولین کتابش «استخوان‌های تهی» را در دهه چهل منتشر کرد، اما با کتاب دومش- «روز جهانی پارک شهر و زباله‌دانی»- که در ابتدای دهه پنجاه منتشر شد، بود که خود را به‌عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست معرفی کرد، تاجایی‌که احسان طبری بر آن یادداشت نوشت و بعد از آن بود که با انتشار داستان «بی‌گمان کسی منتظر او نیست»، ابراهیم گلستان از او (و ناصر تقوایی) دعوت کرد، و آنطور که خودش می‌گوید تقوایی رفت و او نه.
۵۵آنلاین :

 مجید دانش‌آراسته (۱۳۱۶-رشت) اولین کتابش «استخوان‌های تهی» را در دهه چهل منتشر کرد، اما با کتاب دومش- «روز جهانی پارک شهر و زباله‌دانی»- که در ابتدای دهه پنجاه منتشر شد، بود که خود را به‌عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست معرفی کرد، تاجایی‌که احسان طبری بر آن یادداشت نوشت و بعد از آن بود که با انتشار داستان «بی‌گمان کسی منتظر او نیست»، ابراهیم گلستان از او (و ناصر تقوایی) دعوت کرد، و آنطور که خودش می‌گوید تقوایی رفت و او نه. بعدها به کمک سیروس طاهباز به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفت؛ جایی که محمود دولت‌آبادی و م.آزاد حضور داشتند. در طول نیم‌قرن که از نوشتن او می‌گذرد، و حاصلش چهار رمان، بیست‌ودو مجموعه‌داستان و یک نمایشنامه است، به دلیل حضور در شهرستان که «زندگی در غربت» توصیفش می‌کند، به‌نوعی از ادبیات داستانی معاصر ما به حاشیه رفته است. اما او به‌قول خودش از هیچ‌کس طلبکار نیست: «افتخار می‌کنم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که از من نامی نیست.» آخرین کتاب‌های منتشرشده دانش‌آراسته عبارت است از: «خط خوش شهر»، «اشتباه قشنگ»، «گنجشک‌ها در بالکن»، «این صبح تا آن صبح»، «از خاک‌برآمدگان»، «آواز درخت گز» و «شاهکار همگانی». آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با مجید دانش‌آراسته که از اولین داستانش می‌گوید تا وضعیت بغرنج ادبیات داستانی ترجمه و مافیای ادبیاتی‌ها و ناشرها و مسائل دیگری که به‌زعم او به این «بحران ادبی» دامن زده است.

از چه زمانی شروع به نوشتن کردید و از کی متوجه شدید که جامعه‌ ادبی شما را به عنوان نویسنده پذیرفته؟

اولین داستان من در سال 1336 در نشریه «پرچم خاورمیانه» که توسط ناصر تقوایی و دوستانش منتشر می‌شد، چاپ شد. زبان این داستان از آن اول تا آخر خراب و غلط بود. مدتی گذشت مجددا داستانی از من در جنوب منتشر شد که همین دوستان آن را منتشر می‌کردند. موضوع داستان در آن زمان قدری غیرمتعارف بود. عنوان داستان «روز جهانی پارک شهر و زباله‌دانی» بود که بعد عنوان کتابم نیز شد. این کتاب درحالی‌که من زیاد کسی را در تهران نمی‌شناختم منتشر شد. در سال 1351 منتشر شد.

بازخوردها چطور بود؟

این کتاب در عرض یک سال، دوبار چاپ شد. بار اول با تیراژ چهار هزار نسخه چاپ شد، بار دوم من در اصفهان برای کارمندان کتابداری کانون پرورش فکری کلاس داشتم، یکی از دوستان آمد و دیدم همان کتاب را برداشته چاپ افست کرده، بدون اینکه از من اجازه بگیرد. (با خنده) البته بدون اینکه وضعیت این روزهای کتاب را پیش‌بینی کنم، به او معترض شدم. بعدها خیلی از افراد راجع به این کتاب نوشتند.

مثلا چه کسانی؟

یکی از آن‌ها احسان طبری بود و افراد دیگر... بعدها هم در سال 1355 یک داستان از من به نام «بی‌گمان کسی منتظر او نیست» در دو شماره‌ کیهان ادبی منتشر شد. این داستان که چاپ شد، ابراهیم گلستان پیغام داد که می‌خواهم دانش‌آراسته و تقوایی را ببینم. تقوایی رفت، من اما نرفتم به دیدار گلستان.

چرا نرفتید؟

ذهنیت من اینطور بود که ابراهیم گلستان آدمی است که هفته‌ای یک‌بار با شاه ناهار می‌خورد. البته الان به خودم می‌گویم، به تو چه مربوط بود، می‌رفتی از او چیز یاد می‌گرفتی. ولی این نرفتن به من کمک کرد.

چه‌ کمکی؟

چون من کارخانه ریخته‌گری کار می‌کردم، روابطم روشنفکری نبود، گسترده نبود، اما متنوع بود. من تمامی این نام‌هایی را که در مطبوعات برده می‌شود از نزدیک دیده‌ام و می‌شناسم، احمد محمود، محمود دولت‌آبادی، هوشنگ گلشیری و... منظورم این است که من پشت هیچ قدمتی نخوابیدم. آن موقعی که ما می‌نوشتیم، اینها اصلا نمی‌نوشتند.

منظورتان از ما چه کسانی است؟

من، محمود طیاری، ابراهیم رهبر و اکبر رادی. اکبر رادی که نمایشنامه می‌نوشت. طیاری از من زودتر شروع کرد. طیاری اولین کتابش به نام «خانه‌های فلزی» را در سال 1341 منتشر کرد. ابراهیم رهبر هم همین‌طور... همه اینها را گفتم که به شما بگویم برای من داستان مثل یک انسان می‌ماند.

چرا یک انسان؟

برای این که این انسان جوانی دارد، میانسالی دارد و پیری. در جوانی وقتی من می‌خواهم از عشق صحبت کنم، با یک ژانر دیگری این را می‌نویسم چون با فیزیک من می‌خواند. نگاه حسرت‌باری به عشق ندارم. ولی زمانی که از جوانی فاصله می‌گیری آن عشق برایم نوستالژیک می‌شود، تبدیل به خاطره می‌شود.

شما داستان‌هایتان را چطور شکل می‌دهید؟

من دیگر از کاراکتر متمرکز که نشانه‌ قدرت در سال‌های قبل بود، استفاده نمی‌کنم. الان تمام داستان‌های من کاراکتری غیرمتمرکز دارند. ببینید الان که من دارم با شما حرف می‌زنم ذهنم ممکن است چند جای دیگر هم باشد. کار یک نویسنده و یک شاعر امروزی درآوردن آن چیزهایی است که پس ذهن شما و من نقش می‌بندد. در این وضعیت دیگر تو به عنوان راوی، کاراکتری متمرکز نداری و خودت را در مقابل مخاطب عریان نمی‌کنی. ما پروسه‌های زیادی را طی کردیم. من خودم سه دوره‌ تاریخی را دیدم. تمام اتفاقات تاریخی کم‌وبیش در زندگی آدم تاثیر می‌گذارد. جاهای مختلف کار کردم. اینکه بیایند یقه‌ شاعر یا نویسنده را بگیرند و بگویند باید همه‌چیز را مستقیم ببینی، این از نادانی اینهاست. برای اینکه از راه غیرمستقیم هم می‌شود یک چیز را مستقیم دید.

کتاب اول شما همانطور که گفتید پرتیراژ بود و از آن به‌خوبی استقبال شد، اما این اتفاق برای کتاب‌های بعدی‌تان نیفتاد.

بله، برای اینکه زمانه فرق کرده، در سال‌های دور هما‌نطور که گفتم کتاب من فقط هشت هزار نسخه چاپ شده و فروش رفته، به نظرم دیگر کتابی که دویست نسخه چاپ می‌شود، چاپ دوم و سوم کردنش تمسخر مخاطب است. شما این هشت هزار نسخه را تقسیم بر دویست کن ببین چند چاپ فعلی می‌شود. ارزشی برخورد نمی‌کنم. تمام کتاب‌های من که تجدید چاپ شده‌اند نگذاشتم بنویسند چاپ دوم یا سوم. به این خاطر که آدم به خودش دروغ نباید بگوید. ناشر که برای خودش می‌زند 500 نسخه یا 1000 تا و من و شما می‌دانیم که این اعداد اصلا وجود خارجی ندارند. به نظر من زیبایی در همین واقعیت است؛ چراکه همین دویست نسخه حقانیت تو را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که این جامعه‌ رانت‌خوار، چطور دچار کوردلی شده است. برای اینکه پاسخ این بحران را آن دویست نسخه می‌دهد، پس بگذاریم واقعیت نوشته شود. واقعا بی‌انصافی نیست بیاییم بگوییم به شاعر یا نویسنده که چرا این جای کارت چنین است و چنان. من شعر و داستان را کنار هم می‌بینم. معتقدم این دو، دو بال یک پرنده هستند. وقتی یک شعر را می‌گویی، وارد یک زندان شده‌ای. تا شعر بعدی درون این زندان هستی. شعر که تمام می‌شود در زندان باز می‌شود اما با شعر بعدی وارد زندان دیگری می‌شوید. داستان هم همین وضعیت را دارد.

شما را به‌عنوان نویسنده‌ای می‌شناسند که سوژه‌هایتان را از قهوه‌خانه‌ها پیدا می‌کنید. به‌نوعی راوی شخصیت‌هایی هستید که عمرشان را در قهوه‌خانه می‌گذرانند؟

شما من را بهتر می‌شناسید، از من پانصد داستان چاپ شده است. دویست‌وپنجاه تا داستان یا بیشتر دارم که اصلا ربطی به قهوه خانه ندارد. یک وقتی شما پایه‌ یک سبک را می‌گذارید این سبک بعد از مدتی برای عده‌ای تبدیل به چماق می‌شود. قهوه‌خانه برای من فقط یک مکان است. برای من داستان موجود ابلهی نیست که مثل نورافکن باشد. گاهی داستان یقه‌ آدم را می‌گیرد، خب وقتی من یک داستان می‌نویسم و قهرمان‌های داستان یقه من را می‌گیرند و می‌گویند تو خودت قمارباز بودی چرا کارهایت را به ما منتسب می‌کردی؟! (با خنده). شانس آوردیم که کسی کتاب‌های تو را نمی‌خواند وگرنه زنم از من جدا می‌شد یا هزار چیز دیگر که من منتسب به شخصیت‌هایم کرده بودم. برای همین است که می‌گویم داستان مثل انسان سه دوره جوانی، میانسالی و پیری دارد. شما باید راوی واقعیات زندگی خود در همان دوره باشید. از نظر من شعر و داستان یک پرنده‌ بی‌قرار است. این پرنده‌ بی‌قرار در یک شاخه نمی‌نشیند. از نظر من سه چیز برای نویسنده به عنوان ابزارش محسوب می‌شود. یکی واقعیت است، یکی مشاهده است و دیگری تخیل است. من به میل خودم داستان را ورز می‌دهم. اگر می‌گویم داستان خودم را در جامعه می‌بینم به این معنا نیست که عین واقعیت را تعریف می‌کنم. یک واقعیت‌هایی است که امکان داستان‌شدن دارد. خیلی خاص هستند.

مثل داستان «مگس» شما که سوژه‌ای خاص دارد.

بله، من این داستان را زمانی نوشتم که رفته بودم دادسرا، دیدم چند نفر را گرفته‌اند، پرسیدم جرمشان چیست، گفتند اینها با مگس قمار می‌کردند. (می‌خندد.)

چطوری قمار می‌کردند؟

مامور دیده بود که هر کس یک حبه قند جلویش گذاشته و مگس روی حبه قند هر کدام که نشست آن شخص برنده است. همه اینها یک واقعیت بود، هنر من جایی بود که من این واقعیت را ترمیم کردم، شکل دادم، اجرایش کردم با تخیل و ذهنیت خودم. مگس از چه بویی خوشش می‌آید؟ نجاست! کسی که برنده می‌شود به قند خودش کمی نجاست می‌زده درحالی‌که دیگران مثلا مربا می‌زده‌اند. اما مگس نجاست را بیشتر دوست دارد. من از یک واقعیت، شخصیت «حسن‌مگس» را ساختم.

چرا فقط چهار رمان نوشته‌اید که البته آنها نیز زیاد بلند نبوده‌اند؟

وقتی داری قوز می‌کنی روی یک رمان بلندِ چند جلدی، تو بعد از شش‌ماه داری تبدیل به آدم کلاسیک می‌شوی و خودت خبر نداری. دنیای امروز پذیرای رمان بلند نیست.

شما در جایی گفته بودید در جامعه‌ امروز همه درباره‌ داستان حرف می‌زنند نه خود داستان؟

بله، چون درجامعه‌ای هستیم که درباره‌ ادبیات، درباره‌ شعر، درباره‌ داستان صحبت می‌شود. برای اینکه وقتی درباره‌ داستان حرف می‌زنی، ذهن غیبت‌گو است. خوشش می‌آید، چون جامعه شکست‌خورده است. اگر یک نفر در صحبت‌هایش از داستان تو فکت بیاورد، انگار زخمی شده است. در این جامعه همه دنبال این هستند، ببینند کرکره‌ کی را پایین کشیده‌اند. چون جامعه عقب‌مانده است. این وضعیت بیشتر اینها را ارضا می‌کند. چون نقدکردن کار سختی است.

اعلام بازنشستگی کرده بودید، اما هنوز هم می‌نویسید.

من شده‌ام چوپان دروغگو. هشت ماهی ننوشتم، اما بعد از آن دو داستان نوشتم. احساس کردم دیگر نباید بنویسم، چون بیش از پانصد داستان نوشته‌‌ام و چاپ کرده‌ام، البته یک تعداد هم هنوز منتشر نشده. دلزده شده بودم. از ابتدای نوشتنم دنبال این نبودم که خودم را در بوق و کرنا کنم. معتقدم دیگران باید درباره آثارم حرف بزنند. گاهی وقتی کتاب‌های تاریخ ادبیات داستانی یا تحلیل داستان‌نویسی ایران را می‌خوانی پیش خودت فکر می‌کنی نویسنده این کتاب‌ها فکر می‌کنند در گیلان اصلا نویسنده‌ای وجود ندارد. فقط یکی دو نفر را می‌شناسند، آن‌هم به‌آذین است و... که متعلق به هشتاد سال پیش است. خب وقتی جامعه دچار پیرچشمی است من چه‌کار کنم؟

دلیلش چیست؟

چون مسقط‌الراس اینها فقط تهران است. شما نمی‌توانید با این فرهنگ مبارزه کنید. این بستگی به روحیه‌ تو دارد. یک آدم باید خیلی مقاومت داشته باشد. این مشکل است. هر آدمی که کار می‌کند به دنبال یک پاسخ می‌گردد. اگر بخواهم زیاد توجه به این چیزها کنم من را از خودم دور می‌کند. من هنوز نمی‌دانم یک داستان را چطور می‌نویسم. همیشه در طول این پنجاه سال با این فکر کار کرده‌ام، که دیگران از من جلوترند. اظهارنظر درباره‌ داستان‌های یک نویسنده که پرکار باشد، سخت است. عموما نمی‌خوانند، از روی حرف‌های همدیگر برمی‌دارند و حرف می‌زنند. اگر یک شاعر و نویسنده حواسش جمع باشد، باید بداند که هیچ چیزی زیباتر از این غربت نیست. غربت تو را به خودت نزدیک‌تر می‌کند.

شما بازنشسته‌ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هستید، چطور شد به کانون رفتید؟

من یک رمانی نوشتم به نام «آواز درخت گز»، این رمان اتوبیوگرافی من است که چطور استخدام کانون شدم. من ریخته‌گری کار می‌کردم، از کارگاه آمدم بیرون تا برای کارگرها سیم‌جوش، دستکش و ماسک بخرم. این وسایل را باید در خیابانی می‌خریدم که کانون هم در همان جا بود. گفتم بروم به دوستم سیروس طاهباز که در کانون کار می‌کرد سری بزنم. دیدم دولت‌آبادی و م.آزاد هم آنجا مشغول به کار هستند. طاهباز از اوضاع و احوالم پرسید، یک‌دفعه دیدم دستور داد، برایم میز بیاورند. گفت از همین الان تو کارمند کانون هستی. منم نشستم. (با خنده) دیدم مستخدم آنجا لباسش صدبرابر از من تمیزتر است. دیدم اینها حرف‌هایی می‌زنند، گفتم خدای من، من کجا هستم، پاریس هستم؟ داشتند درباره‌ مساله‌ فرهنگی «مائو تسه‌تونگ» حرف می‌زدند. من به یاد آوردم که در ریخته‌گری کارگر زده بود سر دیگری را شکسته بود، از او پرسیدیم چرا این کار را کردی گفت با او شوخی کردم. بعد پیش خودم گفتم فاصله ریخته‌گری تا کانون پرورش فکری پنج کیلومتر هم نیست اما چقدر تفاوت فرهنگ وجود دارد. باورم نمی‌شد، فردا صبح هم رفتم. یک ورقه آوردند، گفتند پر کن. کارمندان کانون همه لیسانسه و دانشگاه تهران درس خوانده بودند. کارگزینی گفت شما مدرکتان را فراموش کردید. گفتند لیسانستان را بیاورید، گفتم ندارم، گفتند دیپلم، گفتم ندارم، گفتند سیکل، گفتم ندارم. (با خنده) گفتم مدرک من را می‌خواهید، این دو کتابی است که از من درآمده. پیش خودشان گفتند مگر می‌شود آدم با کلاس شش ابتدایی دو کتاب بنویسد. شب‌ها البته ریخته‌گری می‌رفتم تا آن کار را هم از دست ندهم. ماموریت که دادند بروم کرمان، مجبور شدم تا ریخته‌گری را رها کنم. من سال 1344 چهار هزار تومان حقوق می‌گرفتم ولی یک یخچال 350 تومانی نمی‌خریدم، می‌گفتند تابستان است برو پیراهن آستین کوتاه بخر می‌گفتم چیزی به زمستان نمانده، زمستان می‌گفتند برو پالتو بخر می‌گفتم چیزی به بهار نمانده. یعنی پولی برایم نمی‌ماند چون عقل معاش نداشتم،100 تومان را به من می‌دادی نمی‌توانستم 101 تومانش کنم، 99 تومان به تو تحویل می‌دادم. چند تا ماموریت با دولت‌آبادی رفتم. جالب این بود که همه‌ من را می‌خواستند، چون مدرک نداشتم و مجبور بودم از بقیه بیشتر کار کنم و خودم را نشان دهم. بعد از مدتی هم خودم را به رشت منتقل کردم.

این روزها زیاد می‌شنویم که رمان و داستان ایرانی مخاطبی ندارد و مردم دنبال رمان خارجی هستند.

راست می‌گویند. (پوزخند) در این واقعیت اما حقانیتی نیست. به مخاطب القا کرده‌اند که نویسندگان آمریکای لاتین تخم دوزرده می‌کنند. من بیشتر کارهایشان را خوانده‌ام. هیچ این‌گونه نیست که تبلیغ می‌شود. یک مترجم خیلی از یک شاعر و نویسنده پیش ناشر احترام دارد. برای اینکه تیراژساز است. آنها به فروش کار دارند، به هنر توجهی نمی‌کنند. ولی وقتی پیش همین مترجمین می‌نشینی آرزو می‌کنند دوتا شعر یا داستان مثل من و شما بنویسند.

دلیل این عدم استقبال را نگفتید.

علتش این است که نویسنده‌ ایرانی می‌خواهد منطبق با تئوری‌های بدِ ترجمه‌شده بنویسد. از نظر مخاطب، ما از خودمان دور شده‌ایم. مترجمان تریبون دارند وگرنه همه‌ داستان‌های یوسا جالب نیست. الان بزرگ‌ترین نویسنده موراکامی است. از نظر من اصلا نویسنده نیست. یک نویسنده‌ پریشان‌گوی ابتدایی است. من باید وقتم را بگذارم برای شناختن اسطوره‌ او. شما می‌بینید یک کتاب او را شش نفر ترجمه کرده‌اند، چرا؟ چون پول‌ساز است. خیلی از همین‌ها در مصاحبه‌شان از یک نویسنده‌ ایرانی نام نمی‌برند، بعد مدعی هستند که ما فرهنگ را ارتقا می‌دهیم. من این همه کتاب منتشر کرده‌ام. دو کلمه نشان بدهید از من نام برده باشند. من افتخار می‌کنم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که از من نامی نیست. اگر صدتا مترجم باشد ولی دوتا شاعر متوسط باشد، آنتن من به سمت آن دو شاعر متمایل است. دوست عزیز، راحت بگویم پانزده سال است که در دنیا نویسندگان درجه یکی وجود ندارد. خیلی از این چیزها تبلیغات رسانه‌ای است که ناشران به پا می‌کنند.

می‌گویند جهان داستانی نویسندگانی ایرانی جذابیتی ندارد، تکراری شده.

اینها گنده‌گویی است، تخریب می‌کنند. در داستان‌های ادبیات لاتین مگر همه‌اش بحث ارباب و رعیتی نیست، چطور جهان آنها یکنواختی ندارد، مال ما دارد. فقط «پدرو پارامو» است که جهان منحصربه‌فردی دارد. بقیه کو؟ به من نشان بدهید که تکراری نیست. بگویید شمایی که داستان من را نخوانده‌اید چطور قضاوت می‌کنید؟ منتقدان ما درباره‌ نویسندگان آمریکای لاتین راحت می‌نویسند، چرا؟ چون منبع به وفور است اما نویسنده‌ای مثل من کمتر دیده شده و درباره‌اش نوشته‌اند، سخت است کنکاش‌کردن و جهان داستانی من را تاویل‌کردن، آن‌هم بدون منبع. منبع باید خودت باشی، این سخت است. مجله‌ «ادبیات و سینما» را ببین پرونده‌ پروژه‌ای درباره‌ یک خارجی ترتیب می‌دهند اما کو ادبیات ایرانی؟ مجله «بخارا» را ببین. 500 صفحه هر شماره بیرون می‌دهد به غیر از شعرهای شفیعی‌کدکنی و محمد قهرمان کو شعرِ معاصر؟ مجله‌ای که یک صفحه داستان چاپ نکرده. اگر دروغ می‌گویم به من نشان دهید. از صبح تا غروب هم دادِ فرهنگ می‌زنند. برای من شفیعی‌کدکنی قابل احترام است، او بیشتر ادیب است و پنجاه درصد شاعر است، بسیار باسواد است. چطور همه‌اش از اینها چاپ می‌کنی. وقتی احمدرضا احمدی می‌شود شاعر یکه، برای من اصلا تعجب‌آور است!

چرا؟

برای اینکه من آنها را پیش‌شعر می‌دانم، یک آسان‌پسندی می‌بینم، یک نوع راحت‌طلبی و رفاه ذهنی. در همه‌جا هم هست و در همه‌جا به میل همانجا حرف می‌زند. وقتی کسی می‌بیند که از من خیری به او نمی‌رسد، باید دیوانه باشد در مناسبات امروزه از داستان‌های من حرف بزند. آنهایی که می‌گویند نویسنده‌ ایرانی مخاطب ندارد یک مشت بی‌سوادند. اگر مخاطب ندارد پس چاپ چهلم «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از زویا پیرزاد دروغ است. شما بروید آلبا دسس پدس را بخوانید ببینید، این نویسنده چطور همه را از او برداشته است.

از کی برداشته، خانم زویا پیرزاد از آلبادسس؟

بله، بعد برای همین کتاب هشتادتا نقد نوشته‌اند، چهل تا موافق و چهل تا مخالف. شما یک شاهکار پیدا بکن که این‌همه نقد نوشته شده باشد. این نشان می‌دهد وضعیت این جامعه را. در این جامعه چیزی رشد نمی‌کند. اگر ادبیات داستانی آمریکای لاتین رشد کرد به خاطر این بود که زبان آنها اسپانیایی بوده. ادبیات داستانی ما جوان است. با شعر مقایسه‌اش نکنید. شاعر خیلی امکاناتش از یک نویسنده بیشتر است. برای اینکه ما در بحث شعر قدمتی داریم که هر کس نمی‌تواند بیاید و کرکره‌ آن را پایین بکشد. یک منابع عظیم که البته این قدمت سدی محسوب می‌شود مقابل شاعران جدید. این شاعران جدیدی که از سد می‌گذرند آدم‌های برجسته‌ای هستند. داستان، سَدَش کیست؟ همه‌اش صدسال قدمت دارد.

یعنی رقابت بین شاعران بیشتر و سخت‌تر است؟

بله، برای همین است که شاعران به سمت پریشان‌گویی روی آورده‌اند تا این سد را بشکنند.

خب ولی این کثرت شاعران موجب توجه مخاطب نشده، اتفاقا در دهه‌های‌ هفتاد و هشتاد می‌بینیم که گرایش به سمت داستان ایرانی بسیار بیشتر بوده.

سلیقه مخاطب تغییر کرده، رفته‌اند به سمت آسان‌پسندی. چرا مخاطب توجه چندانی به فوئنتس که از مشکل‌نویسان است، نمی‌کند؟ داستان، تلفات خودش را داده. این نمایشنامه است که ده نفر نویسنده ایرانی بیشتر ندارد.

تلفات در داستان؟

تلفات این است که یکی مثل خود آقای دولت‌آبادی نمی‌آید ده جلد رمان بنویسد.

شما معتقدید دوره‌اش تمام شده؟

نه، برای اینکه رمان، درازگویی است. دوره‌ توصیف‌گری جزءبه‌جزء طبیعت و... گذشته است. این کار را سینما بهتر از من انجام می‌دهد. اما با همه‌ این تفاسیر کلمه جادو است. اما شما با کلمه می‌توانید در یک لحظه داستایفسکی را احظار کنید. داستان احتیاج به تجربه دارد. یک شاعر می‌تواند در خارج، شعر بگوید اما یک نویسنده نمی‌تواند. ما در یک بحران ادبی به سر می‌بریم. الان می‌گویند کتاب‌ها الکترونیکی شده. بوی کاغذ در این وضعیت چه می‌شود؟ کتاب را می‌توانی بو بکشی اما کتاب الکترونیکی را... ابزار چیز خوبی است. ولی احساس می‌کنم همین موبایل تبدیل شده به کِرم. وقتی اینها نبود من دوتا داستان چاپ کرده بودم تمام ایران خوانده بودند. الان با این موبایل یک نفر هم داستان مرا نخوانده. این غربت ارزش دارد. این را کسی می‌گوید که پنجاه سال کار کرده. من از هیچ‌کس طلبکار نیستم.


منبع : آرمان امروز
برچسب ها
تلفاتشاعران
اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

رتبه جهانی «ساخت ایران»

رتبه ۴۹ کشور و اتحادیه اروپا (۲۸ کشور) در شاخص «ساخت کشور» اعلام شد که نشان می‌دهد کدام کشورها از عنصر شهرت جهانی کالایی برخوردارند. براین اساس، آلمان، سوئیس و انگلستان بالاترین امتیاز از نظر آوازه و محبوبیت کالایی را در دنیا کسب کرده‌اند.

نگاه اکونومیست به تنش ریاض با تهران

«واحد اطلاعات اکونومیست» در گزارشی تحلیلی، آینده تنش میان ایران و عربستان و امکان وقوع جنگ مستقیم میان دو طرف را مورد بررسی قرار داد.

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدئو: آب نوشیدن هدفمند ترامپ هنگام سخنرانی

دونالد ترامپ هنگام سخنرانی خود در آسیا، چندبار با بطری آب نوشید.

ویدئو: لامبورگینی هوراکان برای پاپ

پاپ، رهبر کاتولیک‌های جهان یک لامبورگینی هوراکان ۱۸۰ هزار یورویی هدیه گرفت. این اتومبیل در یک حراج‌خانه چند ملیتی به فروش خواهد رسید تا عواید آن صرف امور خیرخواهانه در نقاط مختلف جهان شود.

خبرها

بیشتر

برگزیده‌های مخاطبان