آموختم که باید ساده ببینم

شناسه خبر: 132003 سرویس: فرهنگ و هنر ، گوناگون شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷, ۰۷ : ۱۹ : ۰۰
آموختم که باید ساده ببینم
نمایشگاه نقاشی‌های بهناز قاسمی این روزها باعنوان «درباره‌ زندگی، رویا و شیفتگی» در گالری طراحان آزاد برپاست.نمایشگاهی که در آن، آثاری با موضوع گل و گلدان در وجهی ساده و مینیمالیستی به نمایش درآمده اند.این هنرمند معتقد است در خلق آثار این نمایشگاه تلاش کرده تا به نوعی چارچوب های ذهنی خود را بشکند و بدون هیچ پیش فرضی با پیرامون خود مواجه شود و اجازه دهد تا پیرامون، خود را به او عرضه کند.این امر موجب شده است تا او ساده‌تر با پیرامون خود برخورد کرده و امور بیشتری را مشاهده کند.به بهانه برگزاری این نمایشگاه با او به گفت و گو نشستیم.
۵۵آنلاین :

علیرضا بخشی استوار

من زمانی که با عنوان نمایشگاه مواجه شدم احساس کردم که قرار است در نمایشگاه، آثاری را ببینم که به نوستالژی نقب می زنند.امامواجهه با آثار و جزيیات محدود رنگ و تصویر در هر تابلو تا حدودی این نگاه را با تردید مواجه کرد.شما چرا گل و گلدان را آن هم با کمترین جزيیات و رنگ و به شکلی مینیمالیستی به‌عنوان ابژه‌ای برای طرح نقاشی خود انتخاب کردید؟این ابژه از لحاظ کیف‌شناسی، چه رابطه‌ای با نوع زاویه نگاه شما به نقاشی داشت؟چرا که به نظر می رسد باید از سطح رویی این گلدان ها عبور کرد و به لایه‌های زیرین رسید که از قضا به نظر می‌رسد آن‌ها هستند که اهمیت دارند.

موضوع این نمایشگاه آن‌گونه که شما هم گفتید، گیاه و گلدان بود.این موضوع به نظر موضوع دم دستی می‌آید و همه آدم‌ها به نوعی در روزمره خودشان با آن رابطه دارند.در طول تاریخ نيز بسیار به این موضوع ارجاع داده شده و مورد پرسش قرار گرفته است اما به عقیده من موضوعی نیست که تمام بشود و دیگر نتوانیم سراغ آن برویم.اما در سوی دیگر موضوع دغدغه من نبود.هر چیزی می تواند متناسب با خواسته هنرمند به عنوان موضوع مورد استفاده قرار بگیرد.من بسیار اتفاقی سراغ این موضوع رفتم اما ابژه‌ای بود که به عقیده من تجربه های نقاشانه بسیاری را با خود به همراه داشت.من نمی دانم هنر چیست و فکر می کنم بیشتر راجع به تصویر صحبت می کنم.وقتی شما می خواهید یک موضوع را به اثر هنری یا بهتر بگویم تصویر، تبدیل کنید، باید از آن فاصله بگیرد تا بتوانید به شکل منطقی با آن رو به‌رو شوید.وقتی من از موضوع این مجموعه فاصله گرفتم ، دیدم که گیاهان خارج از فضای گلدان ها قرار گرفته‌اند و این اتفاق همزمان بود با دوره ای که من داشتم به چارچوب‌های ذهنی می اندیشیدم.اتفاق‌های جالبی در طول کار برای من رخ داد و چون آن دغدغه من بود، شاید لایه ای رو آمده بود و آن گیاه‌ها را به فضایی خارج از گلدان سوق داد.

در آن دوره بحث شناخت درون و بیرون برای من مطرح بود.یک شب زمانی که می خواستم بخوابم در درون خودم به این فکر می کردم که فردا صبح از خواب بیدار می شوم و با یک کیفیت مطلوب کارم را پیش می‌برم .دیدم که نمی‌توانم زمان را مدیریت کنم. به این معنا که زمان در دست من نیست اما با یک روحیه آماده می خواستم آن انرژی ذهنی راکه متوجه مدیریت زمان بود، روی خودِ پروسه کارکردن بگذارم و به کار و خلاقیت فکر کنم؛ به جای اینکه بخواهم به این فکر کنم که باید روزی هشت ساعت یا روزی براي مثال 6 ساعت کارکنم.من به استدیو رفتم و همزمان 16 کارگر در نزدیکی استدیوي من مشغول کار بودند.صدای ابزار آن‌ها بسیار بلند بود و کار مرا دچار اختلال می‌کرد.سعی کردم با آن صداها بجنگم و بعد با سرپرست‌شان صحبت کردم.من با خودم جنگیدم چون درونم را برای کار آماده کرده بودم اما من به بیرون فکر نکرده بودم و آن روز نتوانستم کار کنم.بعد از ظهر قدم می‌زدم و به یک سخنرانی گوش می دادم که ناگهان در آن گفت:«ما فکر می کنیم اگر درون را درست کنیم، همه چیز درست می شود و از بیرون غافل هستیم». من باورم نمی شد که دارم چنین چیزی را می شنوم.متوجه شدم که یک جایی درون و بیرون یکی می‌شوند.احساس کردم به‌عنوان یک ناظر این منم که دارم بیرون را می‌بینم.من اگر آن روز درونم را آن‌گونه آماده نکرده بودم می‌توانستم در آن شرایط، موسیقی را با صدای بلند گوش داده و کارم را انجام بدهم.من با این اتفاق درون و بیرون را به خوبی درک کردم.

از سویی چیزی را در ذهن خودم تعریف می‌کردم و همیشه با آن چیزی که در ذهنم تعریف شده بود، پیرامونم را می‌دیدم.نمی توانستم چارچوب‌هایی را بشکنم.منظورم چارچوب‌هایی است که به نظر بسیاری هنرمندان بزرگ می‌آید و سطحی اجتماعی دارد، نه چارچوب‌هایی که در نزدیکی من و با زندگی من گره خورده بود.در واقع من آموختم که باید ساده ببینم.در پروسه این مجموعه نيز این مساله برایم بسیار مهم بود که بتوانم ساده نگاه کنم.ما متوجه بسیاری امور ساده نیستیم چون ساده نمی بینیم و باذهنیت‌مان داریم امور را نظاره می‌کنیم.در واقع شاهد نیستم.ما بسیاری گنج های پیرامون‌مان را نمی بینیم چون ساده نگاه نمی‌کنیم.

این مساله بسیار شبیه به آن هوشیاری ناب است که از طریق نوعی مراقبه به دست می‌آید.به گونه ای که آدم با شیرجه زدن درون خود و از سویی حساس شدن نسبت به سطوح مختلف هوشیاری به‌عنوان یک مشاهده‌گر خود را در برابر پدیده‌های مختلفی قرار می‌دهد.این پدیده‌ها که می توانند ساده ترین اتفاق‌های روزمره باشند، همچون یک ایده ناب تبلور می‌کنند و این هنرمند است که با به دست آوردن این هوشیاری می‌تواند از ساده‌ترین امور روزمره به ایده‌هایی ناب برسد که پس از ارائه، لایه‌های مختلفی دارند.همسان شدن درون و بیرون به نوعی مولد نوعی هوشیاری در برابر پدیده‌هاست که پس از دریافت هنرمند در اثرش بسط پیدا می کند.حال این سوال پیش می آید که در این ساده دیدن شما چرا سراغ گلدان رفتید و سوژه دیگری را برای نقاشی کردن انتخاب نکردید؟آیا ناخودآگاه بود؟ربطی به گذشته داشت یا شما در محیطی که کار می کنید، بیش از هر چیزی با گلدان روبه‌رو هستید؟من البته به مورد دیگری نيز فکر می‌کنم.اینکه شاید شما می‌خواستید به یک کیفیت رنگ یا تصویری برسید که بهترین بستر برای دستیابی به همان گیاه یا گلدان‌هایی بودند که در آثارتان مشاهده می‌کردیم.

من معتقدم که وقتی شما نقاشی می کنید، دارید موضوعی را به تصویر می کشید با این آگاهی که موضوع با مفهوم تفاوت دارد.ممکن است این موضوع برای من به واسطه علاقه‌ام به گیاه باشد.من با گیاه‌ها یک هم‌فازی عجیبی دارم و از مشاهده آن‌ها پر می‌شوم.اما در نقاشی چنین چیزی نیست.موضوع در آنجا برای من طبیعت بی‌جان بوده است اما مفهوم شاید تمام آن تضادهایی باشد که من در خودم و با تمام محیط اطرافم دارم یا آن روحیه صلح طلبی که در من انباشته شده نیز در آن قابل رویت است.در واقع این مساله همان حس یا شعوری است که در لایه زیرین موضوع من قرار دارد.من اثری مفهومی خلق نکرده ام که بخواهم بگویم قصد من از کشیدن این گلدان‌ها تنها بیان یک مفهوم خاص است.یک کیفیتی بوده که در حین کار خود من نیز با آن رشد کرده‌ام.انگار که ویژگی‌هایی را در همان پروسه به من نشان بدهد. براي مثال زمانی می‌خواستم از کار فاصله بگیرم وسپس روی دیوار طراحی‌هایی را انجام دادم.بعد این طراحی ها که روی دیوار خانه من کشیده شده بودند، جزيی از اثر من شدند.احساس کردم همان حس خارج چارچوب بودن دارد در این اتفاق رخ می‌دهد.اثری که من خلق کردم، اثري کلاسیک است که شاید در طول تاریخ شبیه به آن هم اتفاق افتاده اما زمانی که این آثار روی دیوار آمد، برای خود من فضا کمی شکست.من فکر کردم در فضای گالری می‌توانم آن طراحی‌های روی دیوار را در کنار هر تابلو و از سویی در کل فضای گالری داشته باشم.البته من زمانی که به شکل بداهه در گالری داشتم طراحی‌هایی را روی دیوار شکل می دادم، احساس می کردم که کجا به اندازه کافی اتفاقی که می‌خواهم رخ داده و کجا این اتفاق رخ نداده است.من داشتم امر نویی را تجربه می‌کردم و هر بار که در مقابل دیوار قرار می‌گرفتم ،حالم خوب بود.زمانی که من مشغول کار روی تابلوها بودم، بسیاری افراد دايم به من می گفتند پس کی کارت تمام می‌شود اما برای خود من مهم نبود چون داشتم در یک مسیر، کشف می‌کردم و تجربه به دست می‌آوردم که برایم بسیار جالب بود.

اگر ما برخوردی حسی با آثار شما داشته باشیم و بعد بخواهیم از طریق کیف‌شناسی و چگونگی خلق اثر به درون لایه‌های تابلو برویم که چرا این حس را ایجاد کرده است، اثر شما در نگاه نخست بسیار لطیف به نظر می‌آید اما در مدتی کوتاه این حس تبدیل به نوعی خشونت و ویرانی می‌شود.یکی از دلایل آن هم همین بیرون زدن گیاهان و تغییر شکل آن‌ها از درون تابلوها به بیرون بود.آیا به نظر شما ما تصویر همیشگی یک گلدان را به‌هم زده ایم و این حس به این دلیل به وجود آمده است یا می‌تواند دلیل دیگری داشته باشد؟ البته من فکر می‌کنم کیفیت مینیمالیستی آثار نيز یورش و اثر گذاری این حس را دو چندان کرده بود و از سویی این امر، رابطه مستقیمي با حس شما در هنگام کار دارد.

من با صحبت آخر شما موافقم.این همان مفهومی است که راجع به آن حرف زدیم.مفهوم در واقع همین است.من چند روز پیش با خانم پروانه اعتمادی صحبت می کردم.ایشان این مساله را به دیو و دلبر درون تشبیه می‌کردند.آن‌گونه که من فهمیدم منظور ایشان این بود که وقتی شما در مرحله کشف و شهود هستید، می‌دانيد دیو درون‌تان دارد عمل می کند و زمانی که عقل و منطق به کار شما اضافه می شود، این همان دلبر است.زمانی که کار می کنید، همه شما بدون فکر کردن به اندوخته های‌تان دارید از آن تغذیه می شوید و بعد از آن است که منطق و عقل شما به این تجربه‌ها سر و شکل می بخشد. در نقاشی نمی‌شود دروغ گفت. وقتی نمایشگاهی می گذارید یعنی که من دارم خودم را لخت و عور در برابر مخاطب قرار می‌دهم و دیده می‌شود.

این کیفیت مینيمالیستی در آثار گذشته شما نيز وجود داشت؟

من روی «گل و مرغ» به شکل سنتی کار می‌کردم اما احساس کردم که برخی المان‌ها راکه به نظر اضافه می‌رسد، می‌توان از آن گرفت و آن المان‌هایی راکه به نظر من مهم‌تر بودند به نمایش در آوردم.حتی در بعضی فضاها بخش‌هایی از گل را کشیدم و بخشی‌را رها کردم.البته من این آثار را هیچ زمانی به نمایش در نیاورده ام.

این نخستین نمایشگاه انفرادی شماست؟

نه، من در گالری شیرین در سال 2013 نمایشگاه داشتم.

چرا هیچ وقت این آثار را به نمایش در نیاوردید؟

این آثار در کلکسیون های موزه‌ها و فضاهای معتبر دیگر موجود است.اما من خودم فکر می‌کنم که هنوز این آثار جای کار دارند و برای همین قصد ندارم اكنون این‌ها را به نمایش در بیاورم.

من دوست دارم که به همان موضع تضادها که مطرح شد، بازگردیم و کمی در پیرامون آن کاوش کنیم.

این برای خود من بسيار جالب است؛ چرا که من به این امر که آن تضادها در واقع چه چیزی بوده، فکر نکرده بودم با اینکه حس می کردم تضادی وجود دارد.

من فکر می کنم این تضادها و همزمان نوعی بداهه‌گری شما در زمان کار موجب شده تا آثار شما از حالت دکوراتیو خارج شوند.چون این مرز باریکي است.اگر شما می خواستید آگاهانه این تضادها را به تصویر بکشید، ممکن بود که ناخواسته آن را به یک اثر دکوراتیو بدل کنید.من فکر می‌کنم کار هنرمند تشخیص این مرز است؛آن هم در چنین رویکردی که به نظر بسیار حساس به نظر می رسد.

بله بسیار خطرناک است. من فکر می کنم زمانی که ناخودآگاه این اتفاق رخ می‌دهد جادویی در آن به وجود می آید و زمانی که ما با آگاهی خود را محدود می‌کنیم، این جادو را از تصویرمان می‌گیریم یا به قول شمادکوراتیو می‌شود.شاید فرقش در این نکته باشد و این چیزی است که همین الان به ذهنم رسید.البته زیبا بودن با دکوراتیو بودن فرق دارد.همه این اتفاق به این باز‌می گردد که هنرمند تا چه اندازه خودش را آزاد می‌گذارد و اجازه می‌دهد که مسائل با او برخورد کنند و لایه‌ها رو بیایند،تا جایی که لایه‌های ناشناخته‌ای را به خود هنرمند نشان دهد. وقتی یک تصویر را تمام می کنید، یعنی اموری از زیر به رو آمده است و این شما هستید که درک می‌کنید که یک کار تمام شده است یا نه یا یک چیزی را که رو آمده می‌خواهید یا خیر؟این انتخاب با محدود کردن تصویر به شکل آگاهانه از ابتدای خلق اثر به‌طور كامل متفاوت است.

اشتراک گذاری

نظرات

دیدگاه‌های شما پس از تایید ناظر منتشر می‌شود.
متون غیرفارسی و پیام‌های حاوی توهین، تهمت یا افترا تایید نخواهد شد.

انصراف

دیدگاه 55

بیشتر

دل کندن از شهر برای نجات روستا

گزارشی از دو خانه بومگردی که دو زن به امید کمک به زنان روستایی آنها را راه اندازی و اقتصاد محلی‌ها را دگرگون کرده‌اند

مردم مقصرند یا مسوولان؟

تلاطم در بازار ارز که از پاییز سال گذشته آغاز شد و به دلیل اتخاذ سیاست های نادرست شدت یافت، مجموعه متغیرهای اقتصادی کلان و فضای کسب و کار را به هم ریخت و موجب نگرانی کم سابقه مردم نسبت به آینده شد.

اخبار ویدئویی

بیشتر

ویدیو: جنایت بزرگ ترامپ

ترامپ:عربستان از ما ده ها میلیارد دلار اسلحه می خرد و ما حاضر نیستیم به خاطر قتل انسانها، از سر روابطمان با عربستان و قراردادهای پر سود نظامی با آنها بگذریم.

ویدیو: شهر را چگونه به سبک جهادی به تاراج بردند؟

شهر را چگونه به سبک جهادی به تاراج بردند؟ واگذاری ۱۷۰۰ ملک و آپارتمان نجومی در دوره قالیباف

خبرها

بیشتر

خبرهای دیگر